|
|
|
|
|
صبح كه بيدار شدم صداي لا اله الا الله ميآمد ... داشتن يه مرده رو تو محل ميگردوندن تا از همه خداحافظي كنه يهو تو دلم خالي شد ما همه داشتيم يه بار ديگه به دنيا سلام ميكرديم و يكي داشت براي هميشه خداحافظي ... خوابهاي آشفته ما تموم شد و بيداريهاي آشفته تر انتظار ما رو ميكشه ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:6 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
نزدیک به دو هفته از آخرین دیدار من با دوستای قدیمی و به قول دکتر فاتح "ایسنای عزیز" می گذره ... حالا دیگه به جای جدید عادت کردم و احساس راحتی می کنم ... همیشه می ترسیدم که با دلتنگی و دلخوری از ایسنا برم ... می ترسیدم که وقتی می رم نتونم برگردم و حتی به دوستام سر بزنم ... حالا که رفتم حس می کنم چقدر دلم برای همه تنگ شده ولی خوشحالم که با دعوا و دلخوری نرفتم ... خوشحالم که خدا توان داد تا نرم و آروم جوری که حتی دوستان متوجه نشن برم ... بدون سر و صدا بدون گلایه بدون هیچ حرفی از سر دلتنگی و مایه دل چرکینی ...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:33 توسط مریم
|
|
||