تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..
اين روزها يك سال از روزهاي آشنايي و ازدواج ما مي‌گذره، يك سال از شروع روزهاي سياه و سخت تهمت و روزهاي طلايي و درخشان آغاز زندگي جديد...

يك سال از روزي كه دوستان قديمي ديگه خود را به ناشناسي مي‌زنند مي‌گذره ... از روزهايي كه به خاطر انتخاب تو ملامت مي‌شدم يك سال مي‌گذره .. يك سال از شروع پچ پچ‌هاي دوستاني كه با اومدن من به جمعشون شروع مي‌شه مي‌گذره ... يك سال مي‌گذره از زماني كه حتي بحث بيكار شدنم به خاطر ازدواج با تو پيش آمد ... يك سال از زماني كه به همه‌ي دوستان و همكاران نامحرم شدم مي‌گذره ... يك سال مي‌گذره از اون زماني كه دوستي كه منو حتي به اسم كوچيك صدا مي‌كرد با ديدن تو حتي جواب سلام هم نداد و محافظاش تو رو كتك زدن... يك سال مي‌گذره ... يك سال پر از بغض بيرون و نشاط درون ... پر از دردهاي بيرون از خانه و شادي با تو بودن

يك سال مي‌گذره و من امروز ايمان و اعتقاد بيشتري به انتخابم دارم چون براي خوشبخت بودن همين كافيه كه ساعت‌ها با هم پياده راه بريم و گل بگيم و گل بشنويم ... براي خوشبخت بودن همين كافيه كه فكر كنم كارمند بانك كه داشت بحث‌هاي سياسي ما رو با كلي هيجان گوش مي‌داد با خودش فكر كرد ما با اين همه تعارض چقدر خوشبختيم...

براي خوشبخت بودن كافيه تا فكر كنم تو اونقدر پاك سيرتي كه اگه آزارت بدم خيلي زود خدا جوابم رو مي‌ده ...

براي خوشبخت بودن كافيه كه بدونم كه درآمد كمتر از ۳۰۰ تومنت خالص خالصه نه رشوه‌اي نه رانتي و نه هيچ چيز ديگري...

براي خوشبخت بودن كافيه كه به ايمانت فكر كنم .. ايماني كه به نان و نام فروخته نميشه ...

براي خوشبخت بودن همين كافيه كه وقتي تهمت‌هاي سياه و كور آدماي بي‌اعتقادي كه دفاع تو رو از عقايدت با معيارهاي خودشون مي‌سنجن، مي‌شنوم به خاطر عمق سياهي اين تهمت‌هاي واهي اشك تو چشام حلقه بزنه ... آدمايي كه معيار اونا براي دفاع از يه سياستمدار گرفتن پست و مقامه و از كسان ديگه پول و غنيمت ...

براي خوشبخت بودن كافيه بدونم كه حتي يك ريال پول حرام تو زندگي ما نمياد و مي‌تونم با خيال راحت همون درآمد كم رو روزي هزار با جمع و تفريق كنم تا آخر ماه با سربلندي به هنرمندي خودم براي رسيدن خرجي خونه و كرايه و قسط‌ها و ... ببالم

براي خوشبخت بودن همون جمله بابا كافيه كه وقتي كه از روي صداقت داشتي مي‌گفتي كه من هيچي نداشتم چرا دخترتون رو به من داديد بابا گفت: "پسر خوب مال براي چيشه؟"

... اين داستان ادامه دارد و ما يعني تو به خاطر عقايدت و من به خاطر انتخاب تو هميشه تهمت مي‌شنويم و من به يه چيز معتقدم به صداقت بي‌حد و اندازه‌ي تو و كمك خدايي كه مشكلات رو حل مي‌كنه ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 12:13  توسط مریم   | 

يكي از تحقيقايي كه در دوران دانشجويي خيلي روش كار كردم و خيلي براش زحمت كشيدم مساله‌ي قوميت‌ها در ايران بود با اين محوريت كه ايران تنوع قومي دارد اما مشكل قوميتي ندارد...

ديشب يكي ديگر از خونه‌هاي طنز چارخونه رو شد! يك كارگر افغاني كه تو سريال تاكيد مي‌شد افغاني نيست و لابد مي‌دانيم كه با توجه به نوع گويش و لباس‌‌هاي "جواد رضويان" حتما اهالي سيستان و بلوچستان و يا مناطق مرزي خراسان هدف گرفته شده بودند و "رضا شفيعي جم" كه با همان لهجه و لباس نقش جديدي در قصه گرفت، يك شهرستاني كه خود را در نقش يك خواننده جازده و با دختر خانواده با هويت جعلي ازدواج كرده است.

 

جالب اين كه در اين سريال هم مركز نشينان آدمهاي فرهيخته و دست و دلبازي هستند كه شهرستاني‌ها مثل خوره به جانشان افتاده‌اند و اينبار فاجعه‌اي ديگر به سخره گرفتن قوميتي است كه هيچ اصل اخلاقي و امنيتي و ... اين كار را مجاز نمي‌داند.

نمي‌دونم ما به چه قيمتي بايد بخنديم؟!!

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:8  توسط مریم   | 

آخ كه چقدر دلم براي نوشتن تنگ شده براي بوي كاغذ و جوهر خودكار آبي ... چقدر دلم مي‌خواد اونقدر بنويسم كه رگ پشت انگشت سبابه‌ام بگيره و چند بار دستام رو تو هوا تكون بدم و دوباره بنويسم ...

چقدر دلم براي خودكاري شدن كف دستام و جوهري شدن انگشتام تنگ شده ..چقدر دلم براي دويدن و كشف كردن براي با عشق كار كردن ..دلم براي خستگي بعد از كار ...دلم براي ذوق چاپ شدن يه مطلب ... دلم براي پريدن و رفتن تنگ شده...

نمي‌دونيد هيچكي نمي‌دونه كه چقدر دلم براي انگشتاي جوهريم تنگ شده ...

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:13  توسط مریم   |