تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..
من اينجا بس دلم تنگ است
و هر سازي كه مي بينم بد آهنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي برگشت بگذاريم
ببينيم آسمان هر كجا آيا همين رنگ است؟

من اينجا از نوازش نيز چون آزار ترسانم
ز سيلي زن ، ز سيلي خور

بيا اي خسته خاطر دوست ! اي مانند من دلكنده و غمگين
من اينجا بس دلم تنگ است
بيا ره توشه برداريم
قدم در راه بي فرجام بگذاريم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 14:26  توسط مریم   | 

چند روزيه كه سايت تكنوارتي فيلتر شده و نميشه هيچ توجيهي براي اين كار پيدا كرد.

Technorati

تكنوراتي (Technorati) به ايندكس كردن وبلاگ‌ها مي‌پردازد و به خاطر گزارش‌هاي فصلي كه درباره‌ي دنياي وبلاگ‌نويسي ارايه مي‌دهد معروف است و خوارك خبري خوبي هم براي ما فراهم مي‌كنه.

تكنوراتي اولين موتور جست‌وجوي وبلاگ‌ها و نقطه اجتماع همه رسانه‌هاي اجتماعي تحت وب محسوب مي‌شود كه مفهوم رسانه اجتماعي به جز وبلاگ، ويديو، عكس، فايل‌هاي صوتي و پادكست‌ها را هم در بر مي‌گيرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:53  توسط مریم   | 

"خانم هل نده!".." دارن منو هل مي دن"..." بچه اينجا وايساده له شد..هل نديد"... يه كم جلوتر مي روم نه به خواست خودم به خواست جمعيتي كه ناخواسته در صف طولاني ايستاده بودند و هر كس چيزي مي‌گفت و فريادي مي زد كه به خاطر نزديكي از آستانه تحمل شنوايي ما خارج بود... يه كم به راست مي‌روم زن ميانسالي با خشم  نگاهم مي‌كند. ببخشيدي مي‌گويم و سعي مي‌كنم نگذاريم فشارهايي كه به من مي‌آورند به او منتقل شود... زن جواني هست كه صدا مي‌زند:"بچم رو گذاشتم خونه همسايه زودتر شروعش كنيد"... يه زن ديگر با خنده و طنز آلود اعتراض مي‌كند ... يكي از زنهايي كه جلوي صف ايستاده ما رو دعوت به متانت مي‌كند ... مغازه داري كه صف مانع كسب و كارش شده مي‌خواهد كه اين وضع سامان پيدا كند ... از پشت مغازه دار زن ميانسالي كه صداي رساتري دارد اعتراض مي‌كند كه:"  پول ما رو پس بديد ما بريم" و به دنبال آن صداهايي كه وقتشان رو طلب مي‌كنند.
اينها "زنان سرزمين من" هستند كه در مقابل يك زن و دو مرد جوان ايستاده و اعتراض مي‌كنند و آنها كه با لبخندي مدام مي گويند:" يك ربع ديگه" و توجيهي كه به نظر خودشان قانع كننده مي‌آيد: "گروه فيلم برداري از صدا وسيما دارن از نمايش زنده لباس فيلم برداري مي كنن"

نمايش زنده لباس در سال گذشته


تو خبرها خوانده بوديم كه نمايش زنده لباس در "جشنواره زنان سرزمين من" در دو سانس 17-18:15 و18:30 -19:45 برگزار مي‌شود و به خاطر همين سعي كرده بوديم يه ربع به پنج آنجا باشيم. راهروهاي طبقه‌ي همكف كانون پرورش فكري را با راهنمايي فلش‌هاي كوتاه و منقطع طي كرديم و بليط گرفتيم. از دو سانس خبري نبود ساعت پنج و نيم تا هفت تنها زمان اجراي نمايش زنده بود. راهروها را دوري زديم و غرفه ها را ديديم... غير از غرفه‌ي چادر كه فروش داشت، ساير غرفه‌ها خلوت بود و زياد كسي به آنجا سر نمي زد.. نزديك ساعت پنج و نيم بود كه به قصد تماشاي نمايش زنده لباس‌ها رفتيم اما انگار دير رسيده بوديم، صف خيلي طولاني بود و ما هم ايستاديم، بعد از ما هم صف راه خود را ادامه داد و هر لحظه طولاني تر مي‌شد. پنج و نيم شد اما انگار نه انگار كه قرار است نمايش اين ساعت برگزار بشود. عقربه‌‌ي ‌بزرگ ساعت  كه از نيم دورتر مي‌شد، كم كم اعتراض‌هايي را مي شنيديم ... تا اينكه بالاخره صداي كسايي كه جلوي در و به قول خودشان "صرفا براي نظم دادن" ايستاده بودند بلند شد كه:" اين همه سر و صدا برا چيه؟ ما كه گفتيم يك ربع به 6 برگزار ميشه!" البته هيچ كس نشنيده بود، و به اين ترتيب ما اعلام شد: "يك ربع به شش!" اگر مي‌شد صف طولاني گرم را تحمل كرد، گذشتن از اين تاخير ناخواسته مشكل نبود و در اين برنامه‌ها طبيعي است ... خلاصه اين تاخير ادامه پيدا كرد و ساعت از شش هم گذشته بود. ما وارد سالن گرمي شديم كه به نظر مي‌آمد تهويه مناسبي ندارد و صندلي ها هم هنوز كامل براي تماشاگران نمايش چيده نشده بود. بعد از توزيع برگه‌هاي نظر سنجي و عذرخواهي صداي زنانه‌اي كه خواست  گرماي سالن و صف طولاني و انتظار و ... را به "خنكاي وجودمان" ببخشيم و صدايي كه مهربانتر مي‌شد و مي‌گفت: "درجنب سالن براي بچه ها برنامه اي در نظر گرفته شده و  به ما اعتماد كنيد و كودكانتان را به ما بسپاريد" اما هيچ كس به اين صداي مهربان جوابي نمي‌داد و بچه‌ها پاي سكو روي زمين نشسته بودند و دست زير چانه منتظر مانكن‌ها بودند. صدا كمي هشدار دهنده شد كه "موبايل ها را خاموش كنيد و عكس و فيلم نگيريد. اگر از كسي موبايلش را بگيريم تا 18 تير(پايان جشنواره) پس نمي دهيم" و باز هم مهربانتر كه "نظر شما براي بهبود كار ما بسيار مهم است و فرم‌ها را پر كنيد و به خانم روسري صورتي بدهيد"، " يك چيزي در فرم ها فراموش كرديم: موسيقي. نظرات را درباره موسيقي هم بنويسيد" ... بالاخره ساعت شش و نيم  با آهنگ بلندي كه زياد هم متناسب نبود مدل‌ها روي سكو آمدند و رفتند و ما بايد در فرم نظر سنجي بر اساس كدي كه هر لباس داشت براي خود اولويت اول تا سوم مشخص مي‌كرديم.
بر اساس فهرستي كه به ما داده بودند بايد متوجه تغيير نوع لباس‌ها مي‌شديم وگرنه چندان نمي‌شد فهميد كه كدام مدل‌ها، لباس‌هاي اسلامي، بين‌المللي و يا مجلسي است.
شايد به خاطر گرماي سالن و صف طولاني و معطلي بود كه بخش ايرادگير ذهنمان فعال شده بود و بد دوخت بودن بعضي از لباس‌ها، نا‌هماهنگ بودن جوراب يا شلوار بعضي از مانكن‌ها، اتو نداشتن بعضي لباس‌ها، يكنواخت بودن مدل‌ها و نبود تنوع و ... را پررنگ‌تر مي‌ديدم و ديگر تركيب رنگ‌هاي متنوع و اندك مدل‌هاي جالب توجه هم نظرمان را جلب نمي‌كرد.
تقريبا يك ساعت از نمايش زنده لباس‌ها گذشته بود و بعضي از ما كه سمت راست سالن نشسته بوديم هنوز متوجه نشده بوديم كه كد لباس‌ها را بايد از كجا بياوريم كه بعد از پرسش‌و‌جو از همديگر متوجه شديم كه صفحه‌ي ديجيتالي كه تقريبا پشت سر ما نصب شده بود، كدها را نشان مي‌داد كه البته زياد هم نمي‌توانستيم از آن استفاده كنيم چون نياز به چرخش سرمان بود تا شماره‌ها را ببينيم.
فهرست لباس‌ها و شماره‌هايي كه مي‌گذشت، نشان مي‌داد كه لباس‌هاي مجلسي در راهند، ساعت از هفت و نيم هم گذشته بود، اما مانديم و لباس‌‌هاي مجلسي را هم ديدم، لباس‌هايي كه چندان تفاوتي با مانتوها و چادرهايي كه قبلا ديده بوديم نداشتند.
نمايش زنده تمام شد و ما فرم‌هاي نظر سنجي را نيمه خالي به مسوولان نظرسنجي مي‌سپرديم: فرم‌هايي كه تنها جاي خالي آنها موسيقي نبود و كاش نظر ما را درباره‌ي تابلوي"17:30 تا 19" كه نقض شد هم مي‌پرسيدن، يا سيستم تهويه سالن، نظم و  چينش صندلي‌ها، انتظارمان از اين نمايش زنده كه سالي يك بار برگزارمي‌شد، اشتياقي كه براي حضور داشتيم و ... هم مي‌پرسيدند. كاش جايي بود و مي‌نوشتيم كه وقتي بعد از يك ساعت معطلي قرار بود در سالن روي ما باز بشود يكي از مسوولان به زنان معترض گفت:" اصلا ساعت هفت برگزار مي‌كنيم و اگر ناراحتيد بليطا رو پس بديد..."
تابلوهاي نصب شده در خيابان حجاب نشان مي‌داد كه جشنواره تا 18 تير ماه ادامه دارد و ما تابلوها را به رنگ خستگي‌هاي دو سه ساعت پيش نگاه مي‌كنيم و مي‌گذريم... 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:1  توسط مریم   | 

"همه خبرنگاران براي خود و در عالم مجازي و دور از همه سانسورها و محدوديت‌ها نوع ديگري از آنچه نگاه پرسشگرشان مي‌بيند را انعکاس دهند." اين جمله رو امروز تو وبلاگ هادي ساعي خوندم؛ حرف قشنگيه ولي غير واقعي... واقعن چقدر سازمان‌ها چه رسانه‌ و چه حوزه خبري مي‌تونن نگاه پرسشگرانه بدون سانسور خبرنگار را تحمل كند؟

اصلن نه نوشته‌هاي بدون سانسور، بلكه ارتباطاتي كه درون سازمانها به واسطه‌ي وبلاگ ايجاد مي‌شود ممعمولا از طرف سازمانها پذيرفته نيست و سعي مي‌كنند راه اين راتباط رو از هر جايي كه دستشون مي‌رسه سد كنن!

گاهي استدلال اينه كه خبرنگار به واسطه رسانه‌اي كه توش كار ميكنه مجوز ورود به حوزه رو پيدا مي‌كنه و فقط مي‌تونه براي رسانه خودش و در چارچوب و خط قرمزهاي اون رسانه مي‌تونه مطالب رو انعكاس بده شايد اين استدلال درستي باشه اما اين در صورتيه كه با يك مرحله از هويت خبرنگار رو حذف كنيم و اون شم خبري و روحيه خاص خبرنگاري است كه اون رو  در جايگاه فعلي قرار داده آيا  اين تيزبيني و پرسشگري ذاتي رو رسانه به او اعطا كرده و آيا ميشه به او گفت كه نبين و ننويس!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 14:21  توسط مریم   | 

خوشحالم كه اينجا هست وقتي كه نمي‌تونم بيرون فرياد بزنم ...

خوشحالم كه مي‌تونم يه اين صفحه كوچك بي‌مخاطب پناه ببرم وقتي كه تو رو مثل يه ابزار مي‌دونن و جلوي قد كشيدنت رو مي‌گيرن و اين چندمين باري بود كه با من چنين كردند...

كاش جاي ديگري بود و از اين جهنم فرار مي‌كردم ... كاش يه فرصتي بود تا يك سال و نيم پيش كه منو تبعيد كردند مي‌رفتم و پشت سرم رو نگاه نمي‌كردم... مي‌دونم كه نفرين از سر درماندگي است و هيچ وقت هم اعتقادي نداشتم اما بگذار باز هم درمانده‌تر از هميشه نفرين كنم اون كسي كه منو تبعيد كرد... بذار دوباره نه صدباره و هزار باره اين بغض هميشگي رو گريه كنم ...

هيچ كس اينجا حاضر نيست جاي من باشه، حتي خودم ... شدم مث كسي كه يه بچه عقب مونده رو دستش مونده و نمي‌دونه بايد چه كارش كنه تازه اون هم نه بچه خودش...

كاش يكي به فريادم برسه اينجا كه حتي فرياد كسي به جايي نميرسه ... كاش مقصدي براي رفتن پيدا كنم مثل كسايي كه رفتن و پشت سرشون رو هم نگاه نكردن ... اين همه اي كاش... نمي‌دونم كي پاي رفتنم رو بسته ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:59  توسط مریم   | 

چند وقت پيش وقتي سي دي غير اخلاقي منتسب به يه بازيگر بيرون اومد، يه جمله‌ي تلخي تو موبايلا و با اس ام اس رد و بدل مي‌شود كه "نفرين ۲۰۰۶؛ سي دي تو ببينم!" از اون روز خيلي نگذشته اما فكر كنم اين نفرين به مرور دامن همه رو مي‌گيره ...

ما خواه نا خواه سوار قطار بي رحم تكنولوژي شديم و داريم مي‌تازيم به عمق تنهايي آدما، اونجايي كه هرگز دلمون نمي‌خواد درباره خودمون كسي به اون نفوذ كنه؛ حتما سري به سايت يوتيوب زديد، اگه اينترنت پرسرعت داشته باشيد خيلي دلفريبه، هر چي بخواي اونجا هست، با گسترش اين سايت و امكان آزاد آپلود ويدئو ديگه ما همه يه روزنامه‌نگار بلكه يه خبرنگار تصويري هستيم كه مي‌توانيم در هر لحظه هر واقعه‌اي رو ثبت كنيم... اما امان از روزي كه اين تكنولوژي شمشير برنده‌اي براي پاره كردن رشته‌ي آبروي ديگران بشه كه چنين هم ميشه...

كافيه يه چرخي تو اين سايت و يا سايت‌هاي ديگه كه امكان آپلود ويدئو و حتي عكس و متن را مي‌دهند بزنيد ميبينيد كه به تعبير يكي از وبلاگ‌نويسا "خفاشان مجازي در كمينند" با اين خفاشها چه بايد كرد...

چند وقتيه كه با ديدن خشونت اهالي دنياي مجازي دارم از اين دنيا بيزار مي‌شم، دنيايي كه بايد هر روز  يك پرده دري جديد رو به نمايش بگذاره ...

خفاشان شهر مجازي فقط با در دست داشتن فيلم مستند خنجر نمي‌زنن، وقتي كه فيلم نيست و عكس هم نيست، كيبردها به كمك اونا ميان واژه‌هاي بيرحم و پرده در ، مثل تهمت‌پراكني‌هاي كه تو وبلاگ‌ها كم شاهد اون نيستيم ...

ديدن اين خشونت‌هاي مجازي گاهي بعد از يك كابوس شبانه، نشستن پشت كامپيوتر رو به اندازه‌ي رفتن تو دل آتيش و سنگ سخت‌ مي‌كنه ...

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 16:46  توسط مریم   |