تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..
يه كدبانوي تمام عيار هيچ حقوقي براي كدبانو بودن دريافت نمي‌كند! يه كدبانوي تمام عيار خيلي خوب آشپزي ميكنه، هيچ وقت ظرف نشسته تو خونش نيست، سبد رخت چركا رو زود به زود خالي مي‌كنه، ديوارها تميزه، كنار كليدا و پريزاي برق هيچ وقت لكه نيست، تو آينه دستشويي لكه نيست، دستشويي و حموم هميشه معطر و تميزه، كابينت‌ها و كمدا مرتبه، بچه‌ها رو خوب تربيت مي‌كنه، تو خونه آراسته و مرتبه، لباس مرتب هم مي‌پوشه، تو خونش بوي غذا نمي‌پيچه،  دور پنجره‌ها تميزه، شيشه‌ها، حواسش به خريد ماهانه خوراك و پوشاك هست و ... بام بگم يا بسه! اما براي اين همه كار حقوقي دريافت نمي‌كنه و تنها پاداشي كه مي‌گيره لبخند رضايت آميز همسرشه البته اگر بيرون دعوا نكرده باشه، كاراش رو به راه باشه و ... يا اينكه تو فاميل معروف ميشه كه كدبانوي خوبيه... اما اين كدبانوي خونه بعد از ۳۰-۴۰ سال اشتغال به شغل شريف كدبانويي آيا بازنشسته ميشه؟ آيا بيمه و حقوقي دريافت مي‌كنه؟...

حالا حكايت زنان شاغل غم‌انگيز تر هم هست... يه زن شاغل بايد تو محل كارش بيشتر از همه كار كنه، تا مبادا ضعيف پنداشته بشه، بايد هر نگاه هرزه‌اي رو تحمل كنه چون زنه! بايد جنسيتش رو همه جا انكار كنه و يا به قول مرسوم تو جامعه مرد باشه! بايد خودشو بپوشونه، راحت نشينه، تو راهرو و حياط اداره قدم نزنه، بلند نخنده، بلند حرف نزنه، رفتارش يه جوري باشه كه كسي سوء استفاده نكنه و ... خلاصه اينكه اضافه كاري كمتري دريافت كنه چون مجبوره زودتر به خونه برگرده چون اون يه شغل ديگه هم داره، بايد يه كدبانوي خوب باشه... البته بايد موجبات آرامش همسر رو فراهم كنه چون اون بيرون كار مي‌كنه و از صبح با هزار نفر سر و كله مي‌زنه، حرف نزنه، نق نزنه، از كارش چيزي نگه و ...

تازه ماجرا اينجا جالب‌تر ميشه كه بايد همون نيمه حقوقي كه از شغل اول مي‌گيره رو خرج مهيا كردن لوازم مورد نياز براي شغل دوم كنه...

قصه طولانيه و هيچ كس اين معادله يك مجهولي با مجهولي به نام "زن" رو نمي‌تونه حل كنه... خلاصه اينكه ما مدرن شديم و زندگي مدرن نشد...

پ.ن: اين يه نوشته شخصي نيست درباره من، بلكه درباره ما است؛ تمام زن‌ها، مادرها و دخترها، چه فعال در اجتماع و چه خانه‌دار ...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 18:44  توسط مریم   | 

روزي حتي نمي‌شد نامي از مذاكره با آمريكا را برد، اما به مرور تابوي اسم بردن از مذاكره با آمريكا شكسته شد تا جايي كه امروز تابوي مذاكره با آمريكا در نشستي چهار ساعته شكست ...

هيچ دلم نمي‌خواست كه به اين تلخي و چنين شكننده اين رويداد تاريخي روايت شود... اخبار و عكس‌هاي ما از گفت‌وگوي چهار ساعته هيچ كدام ديده‌ها و شنيده‌هاي ما نبود و تصويري از اين مذاكرات را ديگران در ذهن‌هايمان ساختند...

سخت بود چون ما قرار نبود در اين مذاكرات در جايگاه متهم قرار گيريم اما اظهارات نماينده آمريكا نشان مي‌داد ما در جايگاه متهم بوديم و آنقدر اتهاممان آشكار است كه نيازي به ارايه سند و مدرك هم ندارند!

شكننده بود چون اخبار نشان مي‌داد ما هنوز هم در جايگاه ميش بوديم و آنها گرگ! چون حتي تصاوير جلسه هم از ما نبود، چون حتي بعد از پايان جلسه ديپلمات آمريكايي در كنفرانسي خبري هر چه مي‌خواهد عليه ما مي‌گويد و سفير ايران متن سخنانش را منتشر مي‌كند...

تلخ بود چون آنها ما را هميشه در جايگاه متهم قرار داده بودند و حالا احضاريه‌اي فرستاده و ما را به دادگاه فراخوانده بودند و ما هم پذيرفته بوديم ... داشتم فكر مي‌كردم اگر نمي‌پذيرفتيم چه مي‌شد آيا مي‌شد از قول يكي از سياسيون تيتر زد كه "ما در فرصت سوزي بي‌همتاييم"؟

شايد در اين روزها و روزهاي آينده بشنويم كه آنچه آنها روايت كردند درست نبود و ما هم در جلسه اين را گفتيم و آن را گفتيم! ديگر مهم نيست كه در اين جلسه چهار ساعته كه به قول نماينده عراق دوستانه و پر از تفاهم بوده چه گذشته ... مهم نيست كه ما به آنها چه گفتيم و آيا به يادشان آورديم كه چه جنايت‌هايي كرده و مي‌كنند؟ ديگر مهم نيست كه گفتيم يا نگفتيم كه ديپلمات‌هاي ما هنوز هم در بندشان هستند... مهم اين است كه روايتگر اين داستان ما نبوديم و هر چه خواستند از اين روز تاريخي ساختند...

به عنوان يك ايراني احساس بدي دارم ... حس تلخي كه حتي نمي‌توانم روايتش كنم و كسي نيست كه بازخواستش كنم به خاطر اين حس تلخ و اين همه شكنندگي...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 19:14  توسط مریم   | 

لباسام كه مرتبه، كليد و قفل رو برداشتم، پنجره‌ها رو بستم، گاز خاموشه، آب چكه نميكنه، چاي‌ساز تو برق نيست، كولر روشن نيست، سبزي‌هاي خورد شده رو گذاشتم تو فريز، گوشيم رو برداشتم، شار‍ژر هم دستمه، دفترچه قسط ...؟ خوب قسطا رو داديم... اما باز يه چيزي كمه؟ تمام راه به اين فكر مي‌كنم كه چه كار بايد مي‌كردم كه نكردم؟ چي جا گذاشتم؟ چي كمه؟ باز فكر مي‌كنم ... نه همه چي مرتب بود اما پس چي كم بود؟ ...

گاهي تو زندگي هم همينه هر چي جستجو مي‌كني مي‌بيني همه چي مرتبه اما يه چيزي كمه يه چيزي كه نمي‌دونيم چيه اما براي به ياد آوردنش دست و پا مي‌زنيم، دوباره مرور مي‌كنيم شايد هم همه چي رو رو كاغذ يا تو ذهنمون ليست كنيم... اما يه جاي كار مي‌لنگه يه چيزي كمه! نه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 11:22  توسط مریم   |