|
|
|
|
|
تو بيشتر سازمانها يه چيزي كاملا مشهوده و اون نارضايتي از بعضي روندها و شايد همه روندهاي موجوده اما سكوت و سكون در برابر اين نارضايتيهاست. اين شرايط ما رو گرفتارمارپيچ سكوت ميكنه و حتي اگر آدماي ذاتا معترضي باشيم، اعتراضهامون به پچ پچهاي پنهاني در پستوهاي سازمان منتهي ميشه ...
گاهي فكر ميكنيم همه از همه چيز راضي هستند و ما آدماي نق نقوي ناراضي بايد سكوت كنيم و تازه از همين حرفاي يواشكي ميفهميم كه چندان هم در اقليت نيستيم اما گويا توان فرياد زدن و اعتراض كردن نداريم. هميشه از شرايط بدتري كه بعد از هر اعتراض تجربه كرديم گريزانيم و اعتراضهامون رو با دستاي خودمون خاموش كرديم ... البته من يه دليل ديگه براي اين خاموشي تصور ميكنم و اون ترس از دست دادن كار و از بين رفتن سابقه كاريه... شايد سازمان هيچ به خودش نياد و متوجه نشه كه مارپيچ حلزوني سكوت رگههاي تنفسياش رو بسته اما من فكر ميكنم كه وزوزههاي اعتراض به مرور از اين حلزون بلند ميشه و سكوت به تدريج شكسته ميشه ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 13:5 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
" من كه اصلن ولنتاين رو قبول ندارم ... ممكنه كه اين مقدس هم باشه اما به ما ربطي نداره و تو فرهنگ ما نيست ... ما ايراني هستيم و كلي از اين آداب و رسوم تو فرهنگ خودمون داريم و ..." اينها بخشي از حرفاي من صبح روز معروف به ولنتاين بود كه چند ساليه براي ما هم تبديل به يه سنت شده ....
با اين توجيهات ميخواستم روح ملي رو در خودم حفظ كنم و به اين سنتهاي غربي اجازه ورود به زندگيام رو ندم ... اما وقتي پيامهاي تبريك و شور و حال مردم رو ميديدم ته دلم دوست داشتم من هم تو اين شادي شريك باشم و چقدر دلم ميخواست آقاي همسر حرفاي منو جدي نگيره كه خدا رو شكر جدي نگرفت و كلي شرمنده كرد... حالا فكر ميكنم نبايد خيلي هم درها رو بست ... براي شاد بودن عنوان روز مهم نيست هر روزي كه ميشه تو اون شاد بود رو ميشه جشن گرفت ... مهم اينه كه دنبال اين بهانهها باشم و دنبال روزي براي شاد بودن ... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 12:4 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
۴۰ سال پيش در روز ۲۴ بهمن خودروى جيپى كه متعلق به استوديو فيلمسازى گلستان بود در جاده قديم شميران براى اينكه به مينىبوس حامل بچههاى مدرسه برخورد نكند، از مسيرش منحرف شد و راننده آن در اثر ضربه مغزى درگذشت. راننده اين خودرو فروغ فرخزاد بود. شاعرى كه هم ساختارهاى شعرى را شكست و هم از سد مناسبات مردسالارانه عبور كرد.
«حرف زدن در مورد شرح حال و زندگى شخصى به نظر من يك كار خيلى خستهكننده و بىفايدهاى است. اين يك واقعيت است كه هر آدم كه به دنيا مىآيد بالاخره يك تاريخ تولدى دارد، اهل شهر يا دهى است، توى مدرسهاى درس خوانده، يك مشت اتفاقات خيلى معمولى و قراردادى توى زندگيش افتاده كه بالاخره براى همه مىافتد، مثل توى حوض افتادن دورهى بچگى يا مثلن تقلب كردن دوره مدرسه، عاشق شدن دوره جوانى، عروسى كردن و از اين جور چيزها». (حرفهايى با فروغ فرخزاد– تهران: انتشارات مرواريد، ۱۳۵۵۶، ص۱۲) شايد حق با فروغ باشد. وقتى قرار است از «فروغ فرخزاد» حرف بزنيم واقعن خيلى مهم نيست كه او مثلن در ۱۵ ديماه ۱۳۳۳، در محله اميريه تهران و در يك خانواده پرجمعيت به دنيا آمد، پدرش يك نظامى سختگير و جدى بود، ۱۶ سالگى ازدواج كرد و ۲۱ سالگى طلاق گرفت و پسرى داشت كه بعد از طلاق تا آخر عمرش او را نديد. اما آثار هر هنرمند چه بخواهد و چه نخواهد متأثر از شرايط زندگى اوست. خاصه اگر اين هنرمند در جامعهاى چون ايران دهه ۳۰ و ۴۰ زندگى كرده باشد، دورانى كه در آن رفتن يك زن به لالهزار و اسلامبول بدون همراهى يك مرد مسئلهساز بود. شاهد اين مدعا، نگاهى گذرا به نامههايى است كه فروغ به شوهرش پرويز شاپور نوشته است. در جاىجاى اين نامهها ردپاى اجتماع خشنى را كه بيرحمانه زن را زير تيغ قضاوت مىنشاند، مىتوان ديد: «من نمىخواهم تو آنجا زحمت بكشى، رنج ببرى، كار كنى در عوض من راحت باشم. من اين راحتى را نمىخواهم. برگرد عزيزم. به خدا من در مقابل تو مثل يك بره مطيع خواهم بود. هرچه بگويى اطاعت مىكنم و هرگز كسى نمىتواند از ما ايراد بگيرد». (نامههاى فروغ فرخزاد به پرويز شاپور) اين نامهاى است كه زنى حدودن ۱۸ ساله به شوهر ۳۰ و چند سالهاش مىنويسد. دخترك بيقرارى كه در ۱۶ سالگى عاشق شد و آرامش را در مرد آرامى كه ۱۵ سال از خودش بزرگتر بود، جستجو كرد. فروغ ۱۸ ساله كه چاپ يك شعر او ولولهاى در جامعه به پا كردهبود، حاضر بود در برابر عشقش مثل يك بره مطيع باشد تا از زير تيغ قضاوت اجتماع رهايى يابد. اما اين اجتماع با او سر يارى نداشت. از نامههاى فروغ همچنين مىتوان فهميد كه در دورهاى كه او دور از شوهرش در تهران زندگى مىكرده تا چه حد زير ذرهبين جامعه بوده تا بدانجا كه كوچكترين حركات او را هم به شوهرش گزارش مىدادند: «من نمىخواهم دروغ بگويم و اصرارى هم ندارم كه تو حرفهايم را باور كنى البته جايى كه رفقايت اين قدر اطلاعات مختلف و گرانبها به تو دادهاند ديگر من چه بنويسم كه باور كنى ولى همانطور كه بارها گفتهام باز هم مىگويم كه بر خلاف تصور تو من اصلن اهل اين صحبتها نيستم. اگر هم تو نخواهى باور كنى خودم مىدانم و ايمان دارم كه هيچيك از اين صحبتها صحيح نيست».(نامههاى فروغ فرخزاد به پرويز شاپور) اما نه ذرهبينهاى جامعه، نه اين بيقرارى و شوريدگى و نه آن عشق، هيچيك نتوانستند فروغ را از رفتن باز دارند. مجموعه اين تناقضات از آن دخترك عاشق كه هفتهاى يك نامه ملتمسانه به معشوق مىنوشت تا او را راضى به قبول مهريه پيشنهادى پدرش بكند، زنى سركش و عصيانگر ساخت: «فروغ زنی بود که با کمال جرات وشهامت از احساسات درونی یک زن، از عواطف جنسی و سایر عواطفی که مربوط به خصوصیات زنانه میشود پرده برداشت و در شعرش از آنها استفاده کرد». سيمين بهبهانى يادى از چاپ شعر «گناه» فروغ در مجله روشنفكر مىكند و غوغايى كه اين شعر به پا كردهبود چرا كه فروغ در اين شعر با صراحت عجيب و غريبى پرده از عواطف انسانى خود برداشته بود، عواطفى كه تا آن موقع بيانش حتا از سوى مردها هم مجاز نبود: گنه كردم گناهى پر ز لذت پوران فرخزاد، خواهر فروغ نيز از آن دوران با دلتنگى ياد مىكند: «روی چیزی كه میتوانم انگشت بگذارم، آن نگاه سایر شعرا، سایر هنرمندها به یک شاعر یا یک هنرمند است که نگاه آنها هم بسته بود، پر از حسد و کینه و چی بگویم، اصلا کارهای زشت، حملات زشت. چرا؟ برای اینکه یکنفر صدسال از اینها داشت جلوتر میدوید و اینها عقب مانده بودند. بجای اینکه سرعتشان را بیشتر بکنند و به او برسند، تمام سعیشان این بود که او را نگه دارند و متوقفاش کنند». و شايد همين دشمنيها، صيقلى بود كه از فروغ آنى را ساخت كه بود. شاعرى كه به تمامى يك زن بود و شعرش مرز نمىشناخت. ترجمه گزيده اشعار فروغ به زبان آلمانى تا به حال سه مرتبه تجديد چاپ شده است و اين براى جامعه آلمان كه اصولن بازار اشعار ترجمهشده در آن چندان داغ نيست، يك اعجاب است. «كورت شارف» مترجم اشعار فروغ فرخزاد به زبان آلمانى او را اينگونه توصيف مىكند: «من معتقدم او يك شخصيت خارقالعاده و نوآور بود. آن چيزى كه او به عنوان يك زن به وجود آورد، يك ادبيات خلاق، اعجابانگيز و مستقل بود. در آن زمان كه جامعه ايران يك جامعه كاملن مردانه بود من كار او را واقعن خارقالعاده ارزيابى مىكنم. او يك زن منحصر به فرد و مستقل بود كه اجازه نمىداد ديگران براى او تصميم بگيرند. او براى جامعهاش يك محرك بود و براى ما يك اعجاب». فروغ در ۲۴ بهمن ماه سال ۱۳۴۵ در اثر تصادف رانندگى درگذشت. هنگام مرگ ۳۲ سال داشت. بسيار جوان و هنوز بيقرار. به قول سيمين بهبهانى: «حیف که فروغ فرصتش برای زندگی خیلی کم بود و اگر میبود بسیار بسیار از این درخشانتر میشد و شاید کارهای بسیار بیشتری هم تقدیم ادبیات میکرد، ولی همین که گذاشته بسیار نقطه درخشانیست». فروغ نخواست مثل «عروسكهاى كوكى با دو چشم شيشهاى دنيا را ببيند و در جعبهاى ماهوت با تنى انباشته از كاه در لابلاى تور و پولك بياسايد» (شعر عروسك كوكى– مجموعه تولدى ديگر). او بر خلاف آب شنا كرد و زخمهايى را كه خورد به شعر بدل ساخت: چه روزگار تلخ و سياهى فروغ رفت اما دستهايش را در باغچه كاشت و دستهاى او امروز سبز شدهاند. مىدانيم. مىدانيم. مىدانيم...(شعر تولدى ديگر) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 21:15 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
يادمه يكي از اولين حرفايي كه به همسرم زدم اين بود كه من يه حريم بزرگ تنهايي دارم كه زياد كسي رو توش راه نميدم و به همين دليل اوايل درخواست ازدواج رو نمي پذيرفتم بعد به جايي رسيدم كه احساس كردم اين حريم بزرگ تنهايي داره با حجم بزرگي پر ميشه و فهميدم به تنهايي من شبيخون زدم به خاطر همين وبلاگ پنجره وارونه رو تعطيل كردم ... در واقع خونه تنهاييم رو ويران كردم ... اما وقتي حامد به مناسبت تولد وبلاگش از اون به عنوان خونه تنهايي ياد كرده يهو دلم گرفت و دلم خواست هنوز خونه تنهاييم بود و يه جايي داشتم كه برم و اينطوري آواره نمي شدم .. حامد جان تولد وبلاگت مبارك كاش من هم خونه تنهاييم رو خراب نميكردم ... |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سوم بهمن 1385ساعت 23:53 توسط مریم
|
|
||