تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..
نفسم‌ در نمي‌آد جمعه‌ها سرنمي‌آد

كاش‌ مي‌بستم‌ چشامو اين‌ ازم‌ برنمي‌آد

....

جمعه وقت رفتنه موسم دل كندنه

خنجر از پشت مي‌زنه اون كه همراه منه ...

يه جمعه‌ي دلگير ديگه داره به زحمت خودشو رو دوشم نگه مي‌داره ... نمي‌ذاره خلاص بشم از اين خستگي ديوانه كننده

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 13:14  توسط مریم   | 

امروز وقتي داشتم اخبار ايسنا رو رصد مي‌كردم تو سرويس سياسي خارجي عكس آقاي انصاري‌راد رو ديدم به همراه موضع‌گيري درباره‌ي اظهارات اخير پاپ.

عجيب دلم گرفت، حس آدمي رو داشتم كه الان يادش اومده كه از ارتفاع به ته دره پرتاب شده و به همين دره تنگ و تاريك عادت كرده .. ياد روزهاي مجلس ششم .. ياد وقتي كه يه خبرنگار فعال بودم .. ياد وقتي كه اين پيرمرد نازنين تشويقم مي‌كرد و به آينده من اميدوار بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 10:16  توسط مریم   | 

همه مي دانند
همه مي دانند
 من و تو
به چراغ و آب و آينه پيوستيم
و نترسيديم

 

من و حامد به هم پيوستيم ونترسيديم از سختي راه و نگاه هاي كوتاه ... نترسيديم از جاده از سفر از كوه هايي كه عشق هموارشان مي كند ... نترسيديم از با هم بودن و با هم زيستن ... نترسيديم از عشق و بي مهابا پرواز را برگزيديم ... فهميديم كه يك بال براي پريدن كافي نيست ... براي پرواز بايد كامل بود و عاشق ... پيوستيم و نام هايمان را در دفتر زندگي براي هميشه در كنار هم ثبت كرديم ....


سخن از پيوند سست دو نام
و هم آغو
شي در اوراق كهنه يك دفتر نيست
 سخن از دستان عاشق ما است
كه پلي از پيغا
م عطر و نور و نسيم
بر فراز شبها ساخته اند

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 18:38  توسط مریم   |