|
|
|
|
|
امروز از اون روزاي ۴۳ غروبه بود...
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی: اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی: اما مسافر کوچولو جوابم را نداد. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 19:38 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجره را وارونه بنگر
بشمار كودكان را كه به پايان نان نزديكند.... پنجره وارونه رو از بهمن ماه پارسال كشته بودم و امروز به خاك سپردمش... شب جمعه اس فاتحه يادتون نره ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 16:16 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
گمان میکنم آزادم ولی جلو سرنوشت خودم نمیتوانم کمترین ایستادگی بکنم افسار من به دست اوست."صادق هدایت" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 22:15 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
اين روزها يك خبرنگار مسلمان تو لبنان به سر مي بره و گزارشها و عکسهای نابی ارسال کرده
و اینم یه تصویر دیگه از ویرانیهای لبنان
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 14:32 توسط مریم
|
|
||