|
|
|
|
با ديدن عكس محمد آقاي باريكاني دوست و همكار قديمي دلم هوايي شد. امروز تو صفحه اول الشرقالاوسط اين عكس رو ديدم. خوش به حالش! خداقوت آقاي باريكاني! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385ساعت 16:15 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
از ديشب تا حالا دارم فكر ميكنم كه يه چيزي بنويسم اما اينقدر حرفام و تو ذهنم پيچ و تاب دادم كه ديگه هيچي ازش درنميياد ... اونقدر تو ذهنم سانسور كردم و اصلاح كردم ... يه جوري كه براي خودم بد نشه، از ... دفاع نكنم، چون به ... هم زياد ديگه اعتماد ندارم زيرابم رو نزنه، با كارم تداخل پيدا نكنه ... زيراب سوژهاي كه داريم دنبال ميكنيم رو نزنم ... واكنشهاي زشت به حرفام وجود نداشته باشه ... شرايط يكي بدتر نشه... برام محدوديت ايجاد نكنن ... به هر حال ديگه تصميم ندارم در اون مورد چيزي بنويسم
فقط ... نه اينم ننويسم بهتره اما ... از اين يكي نميتونم بگذرم ... اما نه اينم ننويسم بهتره آدم كه كف دستش رو بو نكرده اينم از وبلاگ ... تيغ خود سانسوري داره كيبرد رو از كار ميندازه ... تو اين حالت بودن درست مثل وقتيه كه داري در خفا خودكشي ميكني و ميترسي ديگه جنازت هم پيدا نشه ... تو فقط اگر ... باشي حق داري حتي دربارهي ... هم بنويسي و به هيچ جاي دنيا برنخوره و ما هم به آزادي بيان تو ... افتخار ميكنيم |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385ساعت 14:54 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
آتش در خانهي همسايه زبانه ميكشد پنجره، آن حجم شيشهاي با موجهاي غريبه آتش را به خانه من ميآورد همسايه ميسوزد من نگاه ميكنم ... آتش با كودك همسايه بازي ميكند صورتش سرخ ميشود از خون من چشمان كودكم را ميبندم ... چه تحملي دارد اين پنجر ه من گرمم است پنجره را ميبندم، سرد ميشود اما هنوز آتش در خانهي همسايه زبانه ميكشد
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت 8:46 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم |
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 21:22 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385ساعت 23:19 توسط مریم
|
|
||