تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..
رنج‌های ما آدما تمومي نداره...درست وقتي خودت داري رنج مي كشي يادت مي ياد كه يكي از نزديكانت داره بيشتر از تو رنج مي‌كشه ... وقتي ياد اون افتادي و فكرت به بن‌بست رسيد، تازه ته بن بست يكي رو مي بيني كه آروم نشسته و تو با خودت فكر مي‌كنی اين كه چيزيش نيست.. اينجا چه كار مي كنه؟ بعد مي فهمي كه رنج اون بزرگتر از دردهاي روزمره ي توِ....یادت می‌ره که چرا خودت به اینجا رسیدی .. همون موقع است که مرز خواب و بیداریت رو نمی‌فهمی ... تازه اون موقع است که مثل یه مرده رو تخت می‌افتی و صدای اطرافت رو می‌شنوی اما توان بلند شدن نداری ...همون موقع است که اگه بالا رو نگاه نکنی یادت نمی‌یاد روز چه رنگی بوده ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 20:54  توسط مریم   | 

يكسال از روزهايي كه احساس تولد دوباره مي كردم گذشت احساسي كه منو به ياد انگشتان جوهريم مي انداخت احساسي كه نوشتن را نياز داشت؛ نوشتن، نوشتن و نوشتن.

 نزديک به 23 روز از سال نو مي گذشت و تو سال كهنه روزهاي بدي داشتم، روزهايي كه حتي ديگه دست هام رو به آسمون نمي رفت. تو لاك خودم فرورفته بودم… من مونده بودم و يه كتابچه كوچك قرمز كه يك جمله رو به همه زبونها نوشته بود و يه دست خط  كه حتي آرزويي براي من نمي كرد؛ اين حاصل تموم روزهاي خوش و ناخوشي بود كه از "نيم نگاه" با من بود و يك لحظه آرومم نمي ذاشت. هر شب مي نوشتم و ذوب مي شدم، باخته بودم، شك نداشتم؛  تولد دوباره تو ذهنم نمي اومد، روزها و شب هاي سختي بود. يه آهنگي هم بود كه روزگار منو فرياد مي زد "خنده هاي زوركي، اشكاي يواشكي" … شايد از همين ترانه هاي كوچه بازاري، اما به دلم مي‌نشست. حداقل احساس مي كردم يكي تو شرايطي مثل من اين ترانه ها رو سروده.

تو همون حال و هوا بودم كه احساس كردم بايد دست هام رو به اميد رويش در باغچه بكارم. احساس اميد به  تولدي دوباره  كردم و اميدوار شدم؛ درست مثل اون قصه‌ه‌اي كه از تلوزيون سياه و سفيد بچگي مي ديدم، همون كه دختره به آخرين برگ اميدوار بود و يه نقاش آخرين برگ رو نقاشي كرد. همون برگي كه من هيچ وقت سبز نديدمش و خاكستري بود؛ اما اون دختر رو زنده نگه داشت.  من هم دلم به برگ دروغين خاكستري اميد داشت و زنده موند. حتي احساس كردم كه بايد خودم رو يه جاي ديگه ثبت كنم ، جايي كه وارونه نباشه و من آدم روزهام باشم نه جنازه خسته و پژمرده شب ها… من دوباره متولد شدم.

من دوباره متولد شدم و اين روزها يكساله مي شم و امروز تمام چيزهايي كه توان زندگي كردن رو ازم مي گرفت هنوز زنده‌اند و شايد قويتر از گذشته؛ اما تولد دوباره به من توان دوباره زيستن داده و ديگر فكر نمي كنم شكستني هستم. ديگه برام مهم نيست كه اون برگ كوچك خاكستري اونجا باشه يا نه، هر وقت بهار شد از عطر گلها و برگهاي تازه مست مي شم و هروقت زمستون شد منتظر بهار مي شينم …

تازه من امروز يه سياره کوچک دارم  که به فکر پرورش دادن قشنگترين گل سرخ روي زمين تو اونم ….

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 22:21  توسط مریم   | 

.... صبح روز حرکت، اخترکش را آن جور که باید مرتب کرد، آتش‌فشان‌های فعالش را با دقت پاک و دوده‌گیری کرد: شهریار کوچولو در حالِ پاک کردنِ آتش‌فشان. دو تا آتش‌فشان فعال داشت که برای گرم کردن ناشتایی خیلی خوب بود. یک آتش‌فشان خاموش هم داشت. منتها به قول خودش «آدم کف دستش را که بو نکرده!» این بود که آتش‌فشان خاموش را هم پاک کرد. آتش‌فشان که پاک باشد مرتب و یک هوا می‌سوزد و یک‌هو گُر نمی‌زند. آتش‌فشان هم عین‌هو بخاری یک‌هو اَلُو می‌زند. البته ما رو سیاره‌مان زمین کوچک‌تر از آن هستیم که آتش‌فشان‌هامان را پاک و دوده‌گیری کنیم و برای همین است که گاهی آن جور اسباب زحمت‌مان می‌شوند.

شهریار کوچولو با دل‌ِگرفته آخرین نهال‌های بائوباب را هم ریشه‌کن کرد. فکر می‌کرد دیگر هیچ وقت نباید برگردد. اما آن روز صبح گرچه از این کارهای معمولیِ هر روزه کُلّی لذت برد موقعی که آخرین آب را پای گل داد و خواست بگذاردش زیرِ سرپوش چیزی نمانده‌بود که اشکش سرازیر شود.
به گل گفت: -خدا نگهدار!
اما او جوابش را نداد.
دوباره گفت: -خدا نگهدار!
گل سرفه‌کرد، گیرم این سرفه اثر چائیدن نبود. بالاخره به زبان آمد و گفت:
-من سبک مغز بودم. ازت عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.
از این که به سرکوفت و سرزنش‌های همیشگی برنخورد حیرت کرد و سرپوش به دست هاج‌وواج ماند. از این محبتِ آرام سر در نمی‌آورد.
گل به‌اش گفت: -خب دیگر، دوستت دارم. اگر تو روحت هم از این موضوع خبردار نشد تقصیر من است. باشد، زیاد مهم نیست. اما تو هم مثل من بی‌عقل بودی... سعی کن خوشبخت بشوی... این سرپوش را هم بگذار کنار، دیگر به دردم نمی‌خورد.
-آخر، باد...
-آن قدرهاهم سَرمائو نیستم... هوای خنک شب برای سلامتیم خوب است. خدانکرده گُلم آخر.
-آخر حیوانات...
-اگر خواسته‌باشم با شب‌پره‌ها آشنا بشوم جز این که دو سه تا کرمِ حشره را تحمل کنم چاره‌ای ندارم. شب‌پره باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می‌آید؟ تو که می‌روی به آن دور دورها. از بابتِ درنده‌ها هم هیچ کَکَم نمی‌گزد: «من هم برای خودم چنگ و پنجه‌ای دارم».
و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد. بعد گفت:
-دست‌دست نکن دیگر! این کارت خلق آدم را تنگ می‌کند. حالا که تصمیم گرفته‌ای بروی برو!

و این را گفت، چون که نمی‌خواست شهریار کوچولو گریه‌اش را ببیند. گلی بود تا این حد خودپسند...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1385ساعت 22:49  توسط مریم   | 

در نظر ایرانیان باستان سیزدهم هر ماه شمسی که تیر روز نامیده می‌‌شود مربوط به فرشتهً بزرگ و ارجمندی است که «تیر» نام دارد و در پهلوی آن را تیشتر می‌‌گویند. فرشتهً مقدس تیر در کیش مزدیستی مقام بلند و داستان شیرینی دارد. ایرانیان قدیم پس از دوازده روز جشن گرفتن و شادی کردن که به یاد دوازده ماه سال است، روز سیزدهم نوروز را که روز فرخنده ایست به باغ و صحرا می‌‌رفتند و شادی می‌‌کردند و در حقیقت با این ترتیب رسمی بودن دورهً نوروز را به پایان میرسانیدند.

نحس و ناخوشایند بودن عدد ۱۳ و دوری جستن از آن، در بسیاری از کشورها و نزد بسیاری از ملت ها، باوری کهن است. مسیحیان هیچ گاه سیزده نفر بر سر یک سفره غذا نمی‌خورند. در باور تازیان سیزدهمین روز هر ماه ناخوشایند است شايد نحس دانستن روز ۱۳ فروردين يك تعميم نادرست باشد.

پ.ن: من كه فكر مي كنم نحسي از ماست مثلا اين آخرين مطلبي بود كه من تو سالنامه ام نوشتم:

يه حس عجيبي دارم مثل كسي كه همه دار و ندارش رو تو زلزله از دست داشته باشه و تو شوك از دست دادن باشه ... مثل كسي كه دلش نمي خواد زنده بمونه اما مجبوره اميدوار باشه ...مثل يه بچه كه تو شلوغي يهويي دستش از دست مادرش جدا مي شه ... مثل كسي كه دلش از غصه داره مي تركه اما نمي تونه با كسي حرف بزنه ..

 

و... شايد اين نحسي  روز 13 فروردين به  در بشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 23:29  توسط مریم   |