تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..

اين روزها زياد ياد فيلم سيب مي‌افتم .. داستان سيب رو يادتونه ؟ همون دو تا دختري كه پدرشون اونا رو تو خونه حبس كرده بود و اونا رو به ضعف كشونده بود .. اون دخترا معلول شده بودن چون به اونا اجازه‌ي رشد داده نمي‌شد..گاه ما هم در چنين شرايطي قرار مي‌گيريم ! در موقعيتي که  دست‌هاي ما رو بستن، پاهامون رو چشمامون رو و فضا رو دارن منحصر به عده خاص مي‌کنن و اين آدماي چاپلوس و متملق رو به زور با طناب بالا مي‌كشن .. اتفاق عجيبي نيست، همه جاي دنيا البته شايد نه همه جاي دنيا، همه جاي ايران همين‌طوريه .. اما من دلم نمي‌خواد كه مث اون دو تا دختر يه روزي به خودم بيام كه چشم‌هام ديگه قادر به ديدن و دست‌هام قادر به نوشتن نباشه .. قديما برام مثل شكنجه بود كه ببينم يه سري آدم كه از بد حادثه بالا سر ما ايستادن و مثل همون پدره دارن رشد رو انکار مي‌کنن و به صرافت خفه کردن اون افتادن حرفايي بزنن که هيچ کاريشون مطابق با اونيست، حرفايي كه مث استفراق از دهنشون بيرون مي‌ياد و ديدن همين صحنه حالت تهوع برام به همراه بياره .. اما اين روزها و به خصوص بعد از شنيدن سخنراني‌هاي زيباي اساتيد محترم آقاجري، كديور در ايام محرم و به خصوص مطلب زيباي دكتر شريعني دارم به خودم فكر مي‌كنم، آيا بايد مثل اون دخترا منتظر رسيدن منجي باشم و يا رمز الست را بياد بيارم و نذارم چشم‌هام رو و دست‌هام رو ببندن؟ شايد هم بهتر اينه كه قدم در راه بي‌برگشت بگذارم ...

حس مي‌کنم سياره کوچک من پر از درختاي بائوباب شده که راه رشد گل سرخ رو گرفتن! کاش خدا يه گوسفند مي‌کشيد که جوونه‌هاي بائوباب‌ رو مي‌خورد و مسافر کوچولو ناچار به سفر نمي‌شد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 15:53  توسط مریم   | 

 

و اين منم

زني تنها

در آستانه‌ي فصلي سرد

و فروغ در ميانه فصلي سرد در بستر بي فروغ مرگ خفت ... او كه رنج در جان روحش سلول به سلول گشت و واژه به واژه شعر شد... زني كه خاك پذيرنده را اشارتي به آرامش مي دانست .... زندگي فروغ، اشعارش و مرگش آينه اي از زندگي بي فروغ هزاران زن ايراني است كه در آستانه فصلي سرد مي رويند و در ميانه راه گاه مانند فروغ پس از كاشتن دستهايشان در خاك و اميد به رويشي دوباره و گاه در انزواي پوشالي زندگي خاموش مي‌شوند....

فروغ که ازجهان بي‌تفاوتي فكرها و حرف‌ها و صداها مي‌آمد رنج‌هايي براي بي‌تفاوت نبودن فکر و حرف و صدايش کشيد و گفت بي‌پروا و با شجاعت راز فصل‌ها را فرياد زد و به شب معصوم! که چشم‌هاي گرگ بيابان رابه حفره‌هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي‌كند سلام گفت و پرده از هزارتوي اين شب معصوم برداشت.

او که در جهان بي‌تفاوتي از کنار هيچ چيز بي‌تفاوت نگذشت و فاصله ميان پنچره و ديدن را با واژگاني موزون و سخت مانوس با هم و با درد و با شعري که از نگاه دوربينش در سياهي خانه‌‌اي که سياه است سروده مي‌شود، از ميان برداشت و فاصله ميان پنجره و ديدن را با نگاه جسور و واژه‌هاي عريان پر کرد.

او از نهايت شب حرف زد و از نهايت تاريکي آنجايي که از بيم ديدنش چشمانمان را مي‌بنديم؛ آنجايي که فصل سرد زن است:

من از نهايت شب حرف مي‌زنم

من از نهايت تاريكي

و از نهايت شب حرف مي‌زنم

اگر به خانه‌ي من آمدي، براي من اي مهربان

چراغ بياور و يك دريچه كه از آن

به ازدحام كوچه‌ي خوشبخت بنگرم.

او در جهان بي‌تفاوتي توانست هيچ گوشه‌ي تاريکي در اشعارش و افکارش باقي نگذارد و با زباني که رنج‌ها را بيان مي‌کرد و شايد گزنده تر از آن سياست را بي‌نصيب نگذاشت وقتي که مي‌گويد دلم براي باغچه مي‌سوزد:

کسي به فکر گل ها نيست

کسي به فکرماهي ها نيست

کسي نمي خواهد

باور کند که باغچه دارد مي ميرد

که قلب باغچه در زير آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهي مي شود

و حس باغچه انگار

چيزي مجردست که در انزواي باغچه پوسيده ست.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384ساعت 22:47  توسط مریم   | 

 

" ما که در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم بايد عزادار و سوگوار مردان و زنان و کودکاني باشيم که در کربلا براي هميشه حضورشان در تاريخ و در پيشگاه آزادي به ثبت رسيده است! " با شنيدن اين جمله بود که فهميدم حسين را نمي‌شناسم و در ظلم دوباره‌اي که به او مي‌شود همدست و همداستانم.

 

 

آنچه مي نويسم بخشي از سخنراني دكتر علي شريعتي در حج سال 49 است كه در ايام نوجواني از نواري كه معلم عزيزم ليلا قهرماني به من امانت داد و من چون امكان ضبط نوار را نداشتم متن را پياده كردم.

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خواهرانم، برادرانم؛ اكنون شهيدان مرده اند و ما مرده ها زنده ايم. شهيدان سخنانشان را گفتند و ما كرها مخاطبانشان هستيم. آنها كه گستاخي آن را داشتند كه وقتي نمي توانستند زنده بمانند مرگ را انتخاب كردند و رفتند و ما بي شرمان مانديم. صدها سال است كه مانده ايم و جا دارد كه دنيا بر ما بخندد كه ما مظاهر ذلت و زبوني بر حسين و زينب مظاهر حيات و عزت مي گرييم و اين يك ستم ديگر تاريخ است كه ما زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

 

امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روي در روي ما بر روي زمين نشستند تا تشنگان تاريخ را به قيام بخوانند.

 

در فرهنگ ما، در مذهب ما و در تاريخ ما تشيع، عزيزترين گوهرهايي كه بشريت آفريده است، حيات بخش ترين ماده هايي كه به تاريخ حيات و تپش و تكان مي دهد و خدايي‌ ترين دردهايي كه به انسان مي آموزد كه مي تواند تا خدا بالا رود، نهفته است و ميراث اين همه سرمايه هاي عزيز الهي به دست ما پليدان ذليل و زبون افتاده است. ما وارث عزيزترين امانت‌هايي هستيم كه با جهادها و شهادتها و با ارزش‌هاي بزرگ انساني در تاريخ اسلام فراهم آمدند. ما وارث اين همه هستيم و ما مسوول آن هستيم که امتي بسازيم از خويش تا براي بشريت نمونه باشيم ؛ " کذلک جعلناکم لست و فتي" خطاب به ما " وتکونوا شهداء الي‌الله و يکون الرسول عليهم سعيدا". ما ميراث اين هستيم که با اين ميراث عزيز شهدا و مجاهدان و امامان و راهبرانمان امتي نمونه بسازيم تا براي مردم جهان شاهد باشيم و شهيد باشيم و پيامبر براي ما نمونه و شهيد باشد. رسالتي به اين سنگيني رسالت حيات و زندگي و حرکت بخشيدن به بشريت بر عهده ما که زندگي روزمره‌مان را عاجزيم؟ خدايا اين چه حکمتي است؟

 

ما که در پليدي و منجلاب زندگي روزمره جانوريمان غرقيم بايد عزادار و سوگوار مردان و زنان و کودکاني باشيم که در کربلا براي هميشه حضورشان در تاريخ و در پيشگاه آزادي به ثبت رسيده است. خدايا اين باز چه مظلوميتي است بر خاندان حسين؟

 

اکنون شهيدان کارشان را به پايان رسانده‌اند و ما شب شام غريبان مي‌گيريم و پايانش را اعلام مي‌کنيم و مي‌بينيم که چگونه در جامه‌ي گريستن بر حسين و عشق بر حسين با يزيد همدست و هم‌داستانيم. تا کو که اين خواب و اين داستان به پايان برسد.

 

اکنون شهيدان کارشان را به پايان برده‌اند و خاموش رفته‌اند. همه‌شان و هر کدامشان نقش خويش را خوب بازي کرده‌‌اند، معلم، پير، جوان، زن، مرد، بزرگ، کوچک، خدمتکار، آقا، اشرافي، کودک هر کدام به نمايندگيو به عنوان نمونه، درسي به همه‌ي کودکان، به همه‌ي پيران و به همه‌ي زنان و به همه‌ي بزرگان و کوچکان دادند و مردني به اين زيبايي و با اين همه حيات را انتخاب کردند.

 

شهيدان دو کار کردند؛ امروز من از کودک حسين گرفته تا برادرش، تا غلامش و از آن قاري قرآن و آن معلم اطفال کوفه تا آن مؤذن، تا آن مرد بيگانه همراه آنان و تا آن مرد اشرافي بزرگ و با حيثيت در جامه‌ي خود تا آن مرد عاري از همه فقرهاي اجتماعي، همه برادرانه در کنار جهادش ايستادند تا به همه‌ي مردان و زنان و همه کودکان و پيران و جوانان هميشه‌‌ي تاريخ بياموزند که بايد چگونه زندگي کنند، اگر مي‌توانند و بميرند اگر نمي‌توانند.

 

ولي شهيدان کار ديگري هم کردند. شهادت دادند با خون خويش نه با کلمه، در محکمه تاريخ انسان. هر کدام به نمايندگي صنف خودشان شهادت دادند که در نظام واحد حاکم بر تاريخ بشري، نظامي که سياست را، اقتصاد را، مذهب را، فلسفه را،انديشه را، احساس را و اخلاق را و بشريت را، همه را ابزار دست مي‌کند تا انسان‌ها را قرباني مطامع خود بکند و از همه چيز پايگاهي براي حکومت ظلم و جور و جنايت بسازد.

 

يک حاکم است برهمه تاريخ،يک ظالم است که بر تاريخ حکومت مي‌کند، يک جلاد است که شهيد مي‌کند و در طول تاريخ فرزندان بسياري قرباني اين جلاد شده‌اند و زنان بسياري در زير تازيانه اين جلاد خاموش شده‌اند و به قيمت خون‌هاي بسياري آخور را باز کردند و گرسنگي و بردگي و قتل‌عام‌هايبسياري از زنان شده است، از کودکان شده‌ است، از مردان و قهرمانان و غلامان و از معلمان، در همه‌ي زمان‌‌ها و همه‌ي نسل‌ها و اکنون حسين با همه‌ي هستي‌اش آمده است تا شهادت بدهد، شهادت بدهد به سود مظلومان تاريخ، شهادت بدهد به نفع محکومان اين جلاد حاکم بر تاريخ.

 

 

 

با فرزندش شهادت بدهد که چگونه اين جلاد، ضحاک، مغز جوانان را در طول تاريخ مي‌خورده است؛ با علي‌اکبر، که شهادت بدهد که در نظام جنايت و نظام‌هاي جنايت، چگونه قهرمانان مي‌مردند تا با خون خويش شهادت بدهد و شهادت بدهد که در نظام حاکم بر تاريخ چگونه زنان يا جسارت را انتخاب مي‌کردند و ملعبه‌ي حرمسراها مي‌بودند و يا اگر آزاده بايد مي‌ماندند بايد غافله‌دار اسيران باشند؛ با زينبش. شهادت بدند که در نظام ظلم و جور و جنايت که جلاد و ظالم حتي بر کودکان شيرخوار تاريخ هم رحم نکرده است. و حسين با تمام هستي آمده است در محکمه جنايت تاريخبه سود کساني که هرگز شهادتي به سودشان نبوده است و خاموش مي‌مردند، شهادت بدهد.

 

اکنون محکمه تاريخ پايان يافته استو شهادت حسين و همه‌ي عزيزانش و همه‌ي هستي‌اش، بهترين امکاني که در اختيار است، رسالت عظيم الهي‌اش را انجام داده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 15:30  توسط مریم   | 

دختر ايراني در حال شاهنامه خواني در جشن سده

جشن سده

واژه سده: بيشتر دانشمندان نام سده را گرفته شده از صد مي دانند. ابوريحان بيروني مي نويسد: “سده گويند يعني صد و آن يادگار اردشير بابكان است و در علت و سبب اين جشن گفته اند كه هرگاه روزها و شب ها را جداگانه بشمارند، ميان آن و آخر سال عدد صد بدست مي آيد و برخي گويند علت اين است كه در اين روز زادگان كيومرث، پدر نخستين، درست صدتن شدند و يكي از خود را بر همه پادشاه گردانيدند” و برخي برآنند كه در اين روز فرزندان مشي و مشيانه به صد رسيدند و نيز آمده : “شمار فرزندان آدم ابوالبشر در اين روز به صد رسيد .”

نظر ديگر اينكه سده معروف، صدمين روز زمستان از تقويم كهن است، زمستان در تقويم كهن 150 روزه و تابستان 210 روزه بوده است و برخي گفته اند كه اين تسميه به مناسبت صد روز پيش از به دست آمدن محصول و ارتفاع غلات است.

 

زنده ياد استاد مهرداد بهار معتقد است كه واژه سده از فارسي كهن به معني پيدايش و آشكار شدن آمده و آن را برگزاري مراسمي به مناسبت چهلمين روز تولد خورشيد (يلدا) دانسته و مي نويسد: … جشن سده سپري شدن چهل روز از زمستان و دقيقا در پايان چله بزرگ قرار دارد. البته به جشني ديگر كه در دهم دي ماه برگزار مي شده و كمابيش مانند جشن سده بوده هم بايد توجه كنيم كه در آن نيز آتش ها مي افروختند. اگر نخستين روز زمستان را پس از شب يلدا – تولد ديگري براي خورشيد بدانيم، مي توان آنرا هماهنگ با جشن گرفتن در دهمين و چهلمين روز تولد، آيين كهن و زنده ايراني دانست. (در همه استان هاي كشور و سرزمين هاي ايراني نشين، دهم و چهلم كودك را جشن مي گيرند) و اين واژه “sada” (اسم مونث) كه به معني پيدايي و آشكار شدن است ، در ايران باستان sadok  و در فارسي ميانه sadag بوده و واژه عربي سذق و نوسذق (معرب نوسده) از آن آمده است.

 

پيشينه اسطوره اي پيدايش آيين و جشن سده:

از اسطوره هاي جشن سده تنها يكي به پيدايش آتش اشاره دارد. فردوسي مي گويد: هوشنگ پادشاه پيشدادي، كه شيوه كشت و كار، كندن كاريز، كاشتن درخت … را به او نسبت مي دهند، روزي در دامنه كوه ماري ديد و سنگ برگرفت و به سوي مار انداخت و مار فرار كرد. اما از برخورد سنگها جرقه اي زد و آتش پديدار شد. هم در كتاب “التفهيم” و هم “آثارالباقيه” ابوريحان، از پديد آمدن آتش سخني نيست بلكه آنرا افروختن آتش بر بامها مي داند كه به دستور فريدون انجام گرفت و در نوروزنامه آمده است كه : “آفريدون … همان روز كه ضحاك بگرفت جشن سده برنهاد و مردمان كه از جور و ستم ضحاك رسته بودند، پسنديدند و از جهت فال نيك، آن روز را جشن كردندي و هر سال تا به امروز، آيين آن پادشاهان نيك عهد را در ايران و دور آن به جاي مي آورند.”

 

برگزاري جشن سده:

الف) تا دوره ساساني: فردوسي آنرا به هوشنگ نسبت مي دهد و ابوريحان بيروني و نوروزنامه آنرا از فريدون مي دانند و همچنين رسمي شدن جشن سده به زمان اردشير بابكان منسوب گرديده است، اما در هيچكدام به شيوه برگزاري آن اشاره اي نشده است.

ب) بعد از ساسانيان: مورخان و نويسندگاني چون بيروني، بيهقي، گرديزي، مسكويه و از شيوه برگزاري جشن سده در دوران غزنويان، سلجوقيان، خوارزمشاهيان، آل زيار و تا دوره مغول بسيار نوشته اند. از آيين هاي عامه مردم سندي نداريم اما در حضور شاهان، رسم شعرخواني بود و نيز پرندگان و جانوراني به آتش انداخته مي شدند و گياه خوشبو تبخير مي كردند تا مضرات آن را برطرف كنند.

ج) در عصر حاضر: در مازندران، كردستان، لرستان، و سيستان و بلوچستان؛ روستاييان و كشاورزان و چوپانان و چادرنشينان نزديك غروب يكي از روزهاي زمستان (آغاز نيمه يا پايان زمستان) روي پشت بام، دامنه كوه، نزديك زيارتگاه، كنار چراگاه و يا كشتزار آتشي افروخته و بنا بر سنتي كهن پيرامون آن گرد مي آيند بدون آنكه نام جشن سده بر آن نهند.  

ولي در كرمان جشن سده يا سده سوزي در بين تمامي اقشار مردم كرمان، مسلمان، زرتشتي، كليمي رواج دارد كه همه ساله در دهم بهمن ماه برگزار مي شود. در بين چادرنشينان بافت و سيرجان سده سوزي چوپاني برگزار مي شود كه شب دهم بهمن آتش بزرگي بنام آتش جشن سده، با چهل شاخه از درختان هرس شده كه نشان چهل روز “چله بزرگ” است در ميدان ده برمي افروزند و مي خوانند: سده سده دهقاني/ چهل كنده سوزاني/ هنوز گويي زمستاني.

چنانكه از كتاب ها و اسناد تاريخي برمي آيد جشن سده جنبه ديني نداشته و تمام داستان هاي مربوط به آن غيرديني است و بيشتر جشني كهن و ملي به شمار مي آيد و وارث حقيقي جشن سده نه فقط زرتشتيان، بلكه همه ايرانيان اند، ميراثي كه به بسياري از كشورهاي همسايه نيز راه يافت.

  منبع:http://marlikiran.tripod.com/sade.htm

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 23:50  توسط مریم   | 

ربطش رو نمي‌دونم ... احساس ارتباط مي‌کنم

قبل از اينكه خبرنگار بشم و شايد يكي دو سالي بعد از اينكه به دانشكده خبر برم شعر مي‌گفتم و به سبک و سياق نامه‌هاي سيد‌علي صالحي نامه‌هايي مي‌نوشتم البته با مضاميني متفاوت؛ هميشه شب شعر مي‌رفتم و خودم هم شعرام رو مي‌خوندم .. دنياي قشنگي داشتم پر از آرامش و لطافت و پر از آدمايي که همشون رو گم کردم و چقدر دلم مي‌خواد يه ردي از اونا پيدا کنم .. هنوز دفتر شعرم هست و خاطره‌هايي که از دوستاي خويم دارم ... گاهي بعد از خوند شعرشون ازشون خواست با خط خودشون برام شعرشون رو تو دفترم بنويسن و گاهي غلط‌هاي شعرام رو با تو دفترم برام خط زدن ... دنيام پر از کتاب و شعر و عشق و اميد بود ...تو نوشته‌هام هيچ ويرگول و نقطه‌اي نبود هيچ چيزي که اونا رو از هم جدا کنه همه چيز خوب فهميده مي‌شد و حتي خودم ...آدمايي که باهاشون ارتباط داشتم يه وقتايي بهم زنگ مي‌‌زدن چون تو آخرين شب شعر نديده بودنم چون دلشون براي من و شعرام تنگ شده بود چون دلشون براي اينکه بشينم و باهاشون درباره شعراشون حرف بزنم تنگ شده بود ... چون مهربون بودن و دوست داشتني ... هنوز هم زمزمه‌هاي شعر خوندن ندا با اون همه احساس، مريم با اون متانت، علي با اون همه معناي نهفته تو شعراش، هادي با اون همه حماسه کلامش، آقاي حقي(حگي با لهجه‌ي خودش)، آقاي تقي‌نژاد وبقيه که حتي فقط چهره‌هاشون رو يه ياد دارم  تو گوشم طنين اندازه اما الان ديگه شعر نمي‌گم شايد هم کمتر مي‌گم ... به قول سيدعلي صالحي نه من به سراغ شعر مي‌شروم نه شعر از من خسته سراغي مي‌گيرد نه اون آدماي ناب دوست داشتني رو مي‌بينم ... اين روزا که فکر کنم عمرش به پنج سال مي‌رسه به اقتضاي کارم با آدمايي ارتباط دارم که دلشون برام تنگ نمي‌شه و فقط زماني که باهام کار دارن يادم مي‌افتن .. هروقت به نفعشون باشه آدمو مي‌شناسن و گاهي اونقدر با آدم غريبه مي‌شن که سلام آدمو بي‌جواب مي‌ذارن ... گاهي اگه براي بار دوم يه چيزي رو ازشون بپرسي جوابتو نمي‌دن ... دلم نمي‌خواد ازشون چيزي بنويسم ... بعد که ازشون شاکي مي‌شي يه آدم عاقل و دنيا ديده مي‌گه بايد رفتاراين آدما رو مديريت کني تا فکر نکنن ساده‌اي و هر حرفي مي‌خوان بهت بزنن و هر رفتاري خواست بکنن ... مي‌گن با اين آدما بايد مثل خودشون رفتار کرد... به اين دنياي زيبا مي‌گن دنياي سياست که من هنوز نفهميدم اينجا چه کار مي‌کنم؟... حتي دلم براي اين آدما تنگ نمي‌شه ... دلم شعر مي‌خواد و شب شعر و يه غروب که با دوستام تا خونه پياده بيام و درباره شعر حرف بزنم .... اين روزا اينقدر نوشته‌هام پر از نقطه و ويرگول و مکث و گفت و فرمود و عنوان کرد و بيان داشت و حرف‌هاي اضافه‌است که روح انگشتان جوهريم را خفه مي‌کنن ... احساس مي‌کنم کف دست‌هايم را " ترکه‌ي قلم مي‌زنند تا جوهر از آن چکه کند"... اين روزا دلم براي خودم تنگ مي‌شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 23:9  توسط مریم   | 

اواخر هفته پيش بود كه توي غروب سرد و بي پناه براي شنيدن سخنراني دكتر خانيكي به موسسه گفت وگوي اديان رفتم يه جايي تو كوچه هاي پرشيب و اضطراب آور شمال شهر ... يه گوشه كنار شومينه نشستم و در حالي كه احساس آدم برفي كه داره يخ هاش آب مي شه رو داشتم به حرفهايي كه استاد خانيكي مي زد با دقت گوش مي دادم ... "دينداري در جامعه شبكه اي" موضوع جديدي بود كه براي من و شايد ما قابل لمس باشه ... ياد خودم مي افتادم وقتي كه از هياهوي زندگي پر از خبر و قيل وقال دنبال يه جاي پر از بي خبري برا عبادت مي گردم ...همون شب مي خواستم يه مطلبي بنويسم كه فرصت نشد.. اما حرف استاد كه آدم وقتي به بن بست مي رسه به بالا نگاه مي كنه برام تداعي آيه هاي زميني رو داشت .... امشب وقتي كه تو سرماي بي پناه شب خودمو تو بن بست ديدم قبل از اينكه نگاهم به بالا  بيفته؛ به خونه آخري كوچه بن بست خيره شده بودم و با خودم مي گفتم در بزنم، شايد اون خونه يه پنجره داشته باشه كه به رهايي باز بشه ... خلاصه در زدم و از وقتي كه صداي آشنا رو شنيدم و بعد از سلام و عليكي كه پرسشگرانه دنيال اتفاقي مي گشت تا اون موقعي كه با هق هق نگاه فضول و حيران همه آدماي دور و برم رو تحمل مي كردم ... تو دقايقي كه دلم نمي خواست اون طرف خط بفهمه دارم گريه مي كنم ... همون موقع كه سعي مي كردم خودم باشم با همون غرور هميشگي ... دنبال پنجره بودم ... پنجره اي كه به رهايي باز بشه ... نمي دونم كه پنجره رو پيدا كردم يا نه! اما  به كوچه بن بست دلنشيني كه منو به زنگ طبقه دوم و صداي مهربون هميشگي دعوت مي كرد رسيدم  ... حالا كه احساس رهايي مي كنم نگاهم به بالاست ... اون صداي مهربون هيچي ازم نمي پرسه انگار كه هزار بار براش اعتراف كرده باشم ....
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 0:37  توسط مریم   |