تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..

ربابه رمضان‌زاده قديمي‌ترين ميت‌شوي تهران:

 از شغلم راضيم

 

ربابه رمضان‌زاده مي‌گويد شغل من يكي از سخت‌ترين مشاغلي است كه هر كسي دل و جرات پايداري در آن را ندارد و به قول ما قديمي‌ها در اين كار بايد جگر داشت. ربابه‌ خانم 45 سال در شغل مقدس ميت‌شويي مشغول است و از كارش راضي و مي‌گويد اميدوارم كارم باعث شود شب اول قبر، حضرت زهرا(س) شفاعتم را بكند.

بهانه‌اي شد كه بانوي 70 ساله كه زمان بازنشستگي خود را لحظه‌ي مرگ مي‌داند به گفت‌و گو بنشينيم.

 

چند سال است كه اين شغل را داريد؟

 

حدود 45 سال است كه ميت مي‌شويم و خيلي هم از شغلم راضي هستم، چون شغل من ثواب اخروي هم دارد.

 

چه انگيزه‌اي باعث شد كه اين شغل را انتخاب كني؟

 

از بچگي روي زمين كشاورزي پدرم كار مي‌كردم ووقتي كمي بزرگتر شدم، در حمام دلاكي مي‌كردم و به خاطر تبحري كه در كارم پيدا كرده بودم، بسياري از دوستان و هم‌ولايتي‌هايم به من گفتند بهتر است دست از زنده‌ها بكشي و به سراغ مرده‌ها بروي، من هم كه ديدم تنها پيرزن ميت شوي منطقه‌مان ديگر توان براي كار كردن ندارد به اين كار روي آوردم.

 

اولين ميتي را كه شستي چه احساسي داشتي؟

 

اولين ميتي كه شستم دختر 18 ساله‌اي بود كه بر اثر ديفتيري فوت كرده بود نمي‌ترسيدم اما با ديدن قيافه معصومش خيلي ناراحت شده بودم با اين حال به خود قوت مي‌دادم كه آن هم خواست خدا بوده و با دلي محكم و قرص دختر جوان را شستم.

 

به جز شما در خانواده‌ شخص ديگري شغل شما را دارد؟

 

بله خواهرم قبل از من اين شغل را داشت.

 

تا به حال موردي پيش آمده كه تحت تاثير احساستان از تغسيل ميتي اجتناب كنيد؟

 

بله تنها كسي را كه در اين سال‌ها جرات شستن آن را پيدا نكردم، مادرم بود كه واقعا قدرت آن را نداشتم كه بشويم يا غسل دهم.

 

در هنگام غسل دادن بيشتر چه فكري مي‌كنيد؟

 

سعي مي‌كنم خودم را به خدا نزديك كنم و به او توكل كنم، با ذكر خدا و صلوات مشغول كار مي‌شوم.

 

روزانه چند ساعت كار مي‌كنيد؟

 

از صبح تا ساعت 14 و از 14:30 تا 19 مشغول به كار هستم.

 

آيا از كارت خسته مي‌شوي؟

 

چون به كارم علاقمندم و ثواب اخروي آن را در نظر مي‌گيرم خستگي براي من معنا ندارد بع هر حال شتري است كه در خانه‌ي هر كسي مي‌خوابد، يك روز هم جسد من را كس ديگري مي‌شويد و شما با آن ميت‌شور مصاحبه‌ مي‌كنيد!

 

از مرگ براي ما بگو. از مرگ مي‌ترسي؟

 

اصلا و ابدا، عاقبت همه انسان‌ها مرگ است و هر كسي كه مومن واقعي باشد بايد از مرگ نترسد. مرگ زندگي ديگري است با شرايط خاص خود، به همين خاطر هم در اين سال‌ها سعي كرده‌ام طوري زندگي كنم كه كمتر دچار گناه شوم و از 18 سال پيش قبري در كنار مزار همسرم خريداري كرده‌ام و حتي خلعتم را بريده‌ام و در گوشه‌اي گذاشته‌ام و هرشب جمعه كه سر مزار همسرم مي‌روم نگاهي نيز به قبر خودم مي‌كنم.

 

چه اتفاقي براي همسرتان افتاد كه منجربه مرگ او شد؟

 

حدود 23 سال پيش پاهايش درد گرفت و خيلي ناگهاني فوت كرد.

 

اين شغل چه تاثيري بر شما داشته است؟

 

بيشتر به فكر آخرتم هستم، گاهي اوقات مردگاني كه به دست من شسته و غسل مي‌شوند به خوابم مي‌‌آيند و برايم هداياي باارزشي مي‌آورند.

 

آرزويت چيست؟

 

در زمان زنده بودن به مكه بروم و پس از مرگ در شب اول قبر خانم حضرت زهرا(س) بر سر بالينم بيايند و شفاعتم كنند.

 

منبع: فرهنگ آشتي / سيروس تيموري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 17:49  توسط مریم   | 

از روز پنجشنبه دنبال يه خبري بودم که هيچ کس نمي‌خواست اون خبر به بيرون درز کنه ... خلاصه تمام تلاش‌هام رو از مجراهاي رسمي و غير رسمي انجام دادم ...که يهو فهميدم که تيتر يک يکي از روزنا‌مه هاي فردا همون خبره با يه عکس تفاهم آميز بين دو نفر خاص تو اون جلسه ... هرچي فکر مي‌کردم دليل اينکه اون گروه سياسي بخواد خبرشو به اون روزنامه بده اونم زودتر از اعلام رسمي از طرف خودشون دليلش رو نمي‌فهميدم ..نه ارگانشون بود نه حتي به نفعشون که همه رسانه‌ها رو به خاطر اين کار از دست بدن .... تو همين فکرا بودم که يهو دليل خبر رفت رو يکي از سايت‌هاي رقيب همون گروه سياسي ... البته خبر دعواي همون دو تا آدمي که عکس تفاهم آميزشون يک ساعت پيش تو نيم‌تاي بالاي اون روزنامه‌ چاپ شده بود..

تحليل من اين بود که اون روزنامه به دنبال دليل بود و خودش هم دليل رو جور کرد و به اين مي‌گن بي‌اخلاقي حرفه‌اي نه چيز ديگه...بعد اين وسط از ضايع شدن اون گروه سياسي ناراحت نشدم تازه زياد هم ناراحت نشدم اما از اينکه همين دوست‌نماها باعث شدن پروژه‌ي تخريب يه آدم شريف ( اَه اينجا ديگه دلم مي‌خواد اسم بيارم !) که از طرف رسانه ديداري و برخي رسانه‌هاي مکتوب و اينترنتي دنيال مي‌شه يه خوراک خوب پيدا کنه و جالبه که يه کمي از اين پرده ناخواسته بر افتاد نمي‌دنم که گر پرده برافتد چه شود؟؟؟

 

از وقتي از خواب پاشدم دارم تمام کتاب‌هام رو زير و رو مي‌کنم ... تموم چيزايي که به اسم منشور اخلاق و از اين حرفا تو اينترنت بود رو مي‌گردم ... اين مورد بي‌اخلاقيه شک ندارم البته هيچ‌جا هم به عنوان نقيض اخلاق ذکر نشده ... فکر کنم که يه روش‌ بديعه که بايد به اسم خودشون ثبت کنن ... بد هم نيست من به عنوان کشفيات بهش افتخار کنم!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 8:32  توسط مریم   | 

دارم از خستگي مي‌ميرم  .... همه اميدم به سه‌شنبه است.. حتي اگه سه‌‌شنبه‌ي خوبي نباشه ..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 23:42  توسط مریم   | 

يه شب خواب ديدم که افتادم تو درياي طوفاني و هيچ جوري نمي‌تونم خودمو نجات بدم و هرچي‌ دست و پا مي‌زدم بيشتر فرو مي‌رفتم ولي آبي که توي گلوم مي‌رفت مث آب لجن بود سنگين و کثيف همون موقع از خواب پريدم و فکر کردم که اگه از خواب نمي‌پريدم خفه مي‌شدم ... خيلي وقتا هم شده که خواب ديدم دارم تو خواب گريه مي‌کنم؛ ولي چون اشکم در نمي‌آمدم از بغض داشتم خفه مي‌شدم ... شايد هيچ وقت خفگي رو تو بيداري تجربه نکنم. اما امروز خفگي رو تو بيداري تجربه کردم ... داشتم خفه مي‌شدم هر دو حالت رو تو بيداري تجربه کردم توي يه مرداب افتاده بودم يا بهتر بگم يه لجنزار که هرچي دست و پا مي‌زدم هيچ‌کس کمکم نمي‌کرد داشتم مي‌مردم اما هيچ‌کس نمي‌فهميد ... يه بغض سخت هم گلومو گرفته بود ولي نمي‌تونستم گريه کنم جداً داشتم خفه مي‌شدم اما هيچ کس نفهميد دلم مي‌خواست خودمو نجات بدم اما نشد... ديوار کنار درخت توت هم  که گاهي از دلتنگي تکيه گاهم بود وضعش بهتر از من نبود ديده نمي‌شد فکر کنم اون هم تو غبار گم شده بود ... ليوانم رو پيدا نمي‌کردم که آب بخورم رفتم با دست آب خوردم اما گلوم مي‌سوخت انگار که يه تيکه آتيش از گلوم پايين مي‌رفت...همه چهره‌هاي آشناي روزاي قبل برام ناشناس بودن البته اين رو هم تو خواب تجربه کردم ... دنبال فرار بودم کيفم رو برداشتم و پالتومو تنم کردم ... فاصله ايسنا تا خونه که فقط چند قدم بود به نظرم طولاني مي‌اومد به خونه که رسيدم همه رو مي‌شناختم دلم قرص مي‌شد وقتي ازم مي‌پرسيدن چي‌ شده هرچند سوالاشون بي‌جواب مي‌موند...   

احساس بي‌پناهي مي‌کردم و احساسم واقعي بود تنها پناهم چهره‌هاي مهربون خونواده بود ... الان ديگه احساس خفگي نمي‌کنم دارم به اين فکر مي‌کنم که غافل شدن از ياد خدا فقط کار غير اخلاقي کردن نيست .. فقط اين نيست که خودت رو بزرگوار جلوه بدي امه به خاطر جايي  که از اسم هم فراتر نمي‌ره ثابت کني که هيچي نداري  و هيچي نيستي ؛ فقط اين نيست که ثابت کني تو رذالت رو دست نداري؛ فقط اين نيست که ثابت کني با وجود تو انسانيت زير سوال مي‌ره و در مقابل نقاب انسان هم خيلي بي‌قواره‌اي..و هزار چيز ديگه که مي‌دونم با نوشتن هر کدوم ضمير مرجع خودش رو پيدا مي‌منه و همين اجسام کثيف که اسمشون رو آدم نمي‌ذارم مثل علف‌هاي هرز راه تنفسم رو محدودتر مي‌کنن ... به هر حال از خدا غافل شدن يعني همين که احساس بي‌پناهي تو يه ظهر جمعه تا مرز خفگي پيشت ببره ... يعني همين که آدما رو نبيني و بذاري اين اجسام کثيف راه دلخوري رو برات باز کنن ...

شايد هم برگردم ...اما ديگه نمي‌خوام خفه بشم

 

  پ.ن: راستي امروز خاطرات داداش کوچولوم رو  از سربازي مي‌شنيدم... همه  رو تجربه کردم بعد از کلي حرف زدن گفت که هيچ منطقي اونجا حاکم نيست.. باهاش موافقم ...از يکي حرف مي‌زد که اصرار داشته ازش انتقاد کنن و بعد منتقد رو تنبيه مي‌کرده ... بعد از کلي ابراز همدردي من بهم گفت خوش‌به حالت که سربازي نرفتي !

البته داداش کوچولو ديگه بزرگ شده هرچند که مي‌دانم چه زجري مي‌کشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار ...

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 22:5  توسط مریم   | 

پرنده‌هاي مهاجر به پرواز درآمدند

در جستجوي يافتن جايي نه براي آسودن كه براي موج زدن و خروشيدن براي يافتن..براي كشيدن بار هزار ناگفته‌ي ممکن و گفته‌‌هاي ناممکن بالهاي خود را گشودند و عزم دياري کردند که هر گام و هر گاهش خطري است يا پروازي بي‌بازگشت و يا شکستن بال و آغوش بسته‌ي ناامن.

اينبار بال‌هايشان بيش از تصور ما گشوده شد و پرندگان مهاجر به سوي  آشيانه ابدي  شتافتند؛ آنجا که  پرواز بي بازگشت است و آغاز بي‌پايان... آنجا که ديگر هيچ باراني بالهاي خستگي‌ناپذيرشان را از پرواز باز نمي‌دارد... آنجا که در تصورمان هم نمي‌گنجد که بگوييم هنوز در کنار ما هستند و پابه پاي خسته ما زمين را با همه نامردمي‌هايش به تصوير بکشند

ما مانده‌‌ايم و پرنده‌هاي غريب مهاجر که نگاه بي‌نظير قريب ثبت‌شان کرد و خاطراتي که در کنار پرنده‌هاي مهاجر دنياي پيام بري با ديدن عکس‌هاي آشنايشان بر ذهن خسته‌مان مي‌گذرد و هق هقي که شايد از همراهانمان آرام‌تر باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:34  توسط مریم   | 

آخرين خبر اين بود كه هيچ كدوم از مسافراي پروازي كه پر كشيدن خبرنگارا و عكاسا رو آغاز كرده بود ‏، زنده نموندن... همه پر كشيدن.. همه ... از جمله قريب همكار خوب ما كه از دريچه دوربينش همه محروميت‌هاي شهر رو به تصوير كشيد ... البته هنوز خبر موثقي نيست كه قريب ما هم پر كشيده يا نه ...اما اين پرواز فراموش كردني نيست ...چون با سقوطش اشك‌هاي بسياري بر پرنده‌هاي مرده جاري كرد...
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 16:20  توسط مریم   | 

كمكككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككككك

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1384ساعت 21:27  توسط مریم   | 

واعظان کاين جلوه بر محراب و منبر مي‌کنند

چون به خلوت مي‌روند آن کار ديگر مي‌کنند

 

همين يه بيت شعر باعث شد که با تمام علا‌قه‌ام به شعر و ادبيات همه چيز رو کنار گذاشتم و شدم خبرنگار سياسي. خبرنگار سياسي شدم چون فکر مي‌کردم خبرنگاري مث پيامبريه، يه رسالته و ما رسولاني هستيم که سر از خلوت سياست در‌مي‌آريم جايي که براي مردم عادي ورود ممنوعه!  فکر مي‌کردم و فکر مي‌کنم ما وظيفه داريم نورافکني کنيم تا اين زواياي پنهان براي مردم روشن بشه تا هيچ سياست‌مداري جرات نداشته باشه اخلاق رو زير پا بذاره و بدتر از کوره‌هاي آدمسوزي هيتلر و قلعه‌هايي که ديکتاتورهاي جنايتکار از استخوان آدما ساختن مردم رو قرباني مطامع خودش کنه.

يه ترانه‌اي هست که يه آرمانشهر رو به تصوير مي‌کشه که آخر همين مطلب کاملشو مي‌آرم و ما دنبال اين هستيم و مي‌خوايم که خودمون تعبير اين رويا بشيم اما قبول هم داريم که تو علوم انساني هيچ چيز صدردصدي نيست و ما به نزديک شدن به اين آرمانشهر هم راضي هستيم. همه تلاشمون رو مي‌کنيم که تابلوي کج سياست حداقل روي فلشش رو به اين آرمانشهرسوق بده.

با اين هدف از عشقم يعني شعر و ادبيات گذشتم؛ حتي مدتها بود که به خودم اجازه نمي‌دادم شعر بگم، وقتي که مي‌ديدم حافظ با يه بيت  شعر رسالتي که من با هزار واژه نمي‌تونم به دوش بکشم به سينه مي‌کشيد چطور من مي‌تونم رو شب‌نوشته‌هام اسم شعر بذارم .. يا شاملو وفروغ و سايه و …

حالا گاهي خودم و يا خيلي از کسايي که مثل من پا تو اين وادي گذاشتن رو تو خلوت همين واعظان چند چهره مي‌بينم که به جاي نورافکني سايه‌افکني مي‌کنيم. حتي اگه همفکر يه گروه سياسي هم باشيم از دو حالت خارج نيست يا فکرمون اصلاح‌گري و در امتداد رسالتمونه که نورافکني فقط درخشاني گوهر فکر رو نشون مي‌ده و يا اينکه انديشه اصلاحي نداريم باز هم نورافکني زواياي تاريک اين انديشه رو براي مردم روشن مي‌کنه. در غير اين صورت خودمون تبديل به کابوس گورکن شهر کورها شده‌ايم نه تعبير رويايي که ما رو به بيرون اومدن از شبانه‌هاي خود دعوت مي‌کرد.

از اينجا به کسايي که فکر مي‌کنن براي سهيم شدن تو دنياي کثيفشون دندون تيز کردم ميگم که چنين نيست و يه هدف مقدس پشت کارام دارم وگرنه :

از ازل ايل و تبارم همه عاشق بودند

سخت وابسته به اين ايل و تبارم چه کنم 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:32  توسط مریم   | 

آفتاب چند وقتي است از پيشانيش پايين آمده

 مي ترسم كه گونه هاي خيسش آفتاب را بشويند

مي ترسم وقتي سرم را بالا مي گيرم ديگر آفتاب را نبينم

مي داني؟ چند ساعتي است از شرم صورتش را نگاه نمي كنم

مثل هيچ وقت روبرويم نشسته درد دل مي كند  

درد دل مي كند؟ پس دردهاي من كجاست؟

 كجاي سينه پر دردش پنهان كرده كه من در چشمانش نمي بينم

نمي دانم من گريسته ام يا او‌؟ يا چشمان من خيس است يا چشمان او

مي دانم كه آفتاب از چشمهايش هم پايين تر آمده

بغضم كه مي‌تركد تازه مي فهمم كه تا الان چشمان او خيس بوده   

نگاه که ميکنم ديگر روبرويم نيست

اينجا تاريک تاريک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 22:25  توسط مریم   |