تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..
قاصد روزان ابري داروك كي ميرسد باران...؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 15:59  توسط مریم   | 

شاید خود آقای بورقانی یادش نیاد ولی وقتی من تازه خبرنگارپارلمانی شده بودم چون خیلی سن و سالم کم بود خبرنگارای پارلمانی به هیات رییسه یه نامه نوشته بودن و درخواست کرده بودن که مانع از حضور من بشن البته من اون موقع توی یه روزنامه استانی کار میکردم حالا نمیدونم که ایشون گفتن یا نه اما یکی از خبرنگارا به نقل از آقای بورقانی گفت که اون از من دفاع کرده و گفته این( اشاره به من) ۴ سال دیگه کارش از همتون بهتر میشه و با درخواست اونا موافقت نکرده بود ....

امروز رفتم عیادتشون تو بیمارستان قلب خوب خوب بودن لطیفه هم تعریف میکردن. رو تخت بیمارستان هم یه دفترچه دستشون بود که من دقیقن نفهمیدم گوشه هایی از مطالبی که گفته میشد رو نوشتن یا اسامی عیادت کننده ها... به هر حال مهم اینه که اسم بورقانی و روزنامه و نوشتن به ذهن میآد و حتی تو بستر بیماری هم قلمش رو پایین نمی ذاره... هرچند که مدتیه مطلبی مقاله ای یا مصاحبه ای اطش ندیدیم ... 

قلم به دست

به مناسبت حضور خودم

برای سلامتی کاملش دعا میکنیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17:53  توسط مریم   | 

بي‌سوژگي داره بيداد ميكنه .. نه اتفاق جديدي نه مطلبي نه حرفي ... امروز نامه كروبي به مشكيني منتشر شد فعلن تو سر و كله خودشون ميزنن تا شايد بتونن تو خبرگان يه تحولي ايجاد كنن البته من فكر ميكنم بعدش سرخورده ميشن ... مواضع راديكال تر ميشه ... به حاشيه ها اضافه تر ميشه .... هيچ خبر تازه‌اي هم تو چنته ندارن كه رو كنن ...تقريبا اين روزا كار هم مث زندگي شده بي‌دليل و بي‌بديل!
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آبان 1384ساعت 16:36  توسط مریم   | 

یه مطلبی تو وبلاگ یکی ازیکی از دوستام درباره تناقض خوندم این مطلب رو در ادامه اون مطلب دوستم دارم مینویسم ..

افطاری رفتم یه جایی که سفره رنگینی انداخته بودن یه جایی که به نشونه ساده زیستی یه صندلی هم پیدا نمیشد اما سفره اونقدر رنگین بود که خیلی از خوردنی ها رو دست نخورده برمیداشتن و تو یه ظرف بزرگ رو هم میریختن انگار و گویا میخواستن بیرون بریزن بعد یه ساعت بعد تو میدون انقلاب یه خانم متشخص با پسرک 7 -8 سالش ایستاده بود و به التماس میخواست ساعت مچی اش رو بفروشه ازش پرسیدم که اگر تو راه مونده بهش پول بدم اما با نگاه ملامتگری بهم نگاه کرد و گفت که گدا نیست...

یه آقایی رو میشناسم که ادعای بزرگ بودنش میشه. همه رو پیاده نظام خودش میدونه و ادعاش میشه همه رو فرماندهی میکنه  اما همین آدم تو کار خودش مونده گیج و گمه، در حالی که سعی میکنه بگه خیلی روشنفکره   ، روح کودکش که داره دادمیزنه بزرگ شده رو با دستای خودش زنده زنده دفن میکنه   وقتی که داره بهت میگه تو آدم باوقاری هستی در آن واحد به هزار کار غیراخلاقی متهمت میکنه...

یه آدم دیگه رو میشناسم که وقتی داره قهقهه میزنه خطرناکترین آدم میشه اگه باهاش بخندی داره نقشه میکشه که چطور اشکتو دربیاره ...

یه کسی هست که عدالت رو فریاد میزنه اما به اولین لوازم عدالت پایبند نیست اصلن نمیدونه عدالت چیه و این واژه مقدس رو به ابتذال میکشه ...

در حالی که مجبورت میکنن از حریم خصوصی دفاع کنی حتی تلفنای شخصیت رو کنترل میکنن بعد میگن که مرز حریم خصوصی و عمومی مشخص نیست ...

یکی دیگه به تحمل مخالف مشهوره بعد قدرت رو که به دست میگیره مخالفا رو یه کاری میکنه که مث گربه چنگ میندازن ...

چند روز پیش هم با تئوریسین گفت و گو که گفتگو میکردیم اصلن گوش نمیکرد که ازش چی میپرسی و یه سری جواب آماده کرده بود که بگه...بعد یاد اون حرفش میفتی که دیالوگ رو به گفت و شنود معنی میکرد یعنی تو بگویی و من بشنوم و من بگویم و تو بشنوی ...

یا اینکه ما که مسلمونیم وتو مکتب پیامبرمون سیاه و سفید فرقی نداره و  خبرای مربوط به تبعیض نژادی رو یه جوری میگیم ومیشنویم انگار خدا رو دار زدن  آدما رو بر اساس ظاهرشون تحویل میگیریم و روشون حساب باز میکنیم ... مثلا میگیم فلان آقا قیافش به ریاست جمهوری نمیخوره و فلان آقا حداقل قیافش به این کار میخوره

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 22:21  توسط مریم   | 

 

ای هفت سالگی

بعداز تو هر چه رفت

در انبوهی از جنون و جهالت رفت ...

... بعد از تو که جای بازيمان زير ميز بود

از زير ميزها

به پشت ميزها

و از پشت ميزها

به روی ميزها رسيديم

و باختيم ، رنگ تو را باختيم ، ای هفت سالگی .

 

بعد از تو ما به هم خيانت کرديم

بعد از تو ما تمام يادگاريها را

با تکه های سرب ، با قطره های منفجر شده خون

از گيجگاههای گچ گرفته ديوارهای کوچه زدوديم

بعد از تو ما به ميدانها رفتيم و داد کشيديم :

زنده باد ، مرده باد ...

... بعد از تو

ما هرچه را که بايد

از دست داده باشيم ، از دست داده ايم ...

امروز حال و هوای غروب پاییزای مدرسه رو داشت وقتی شیطنت کرده بودم و معلم گفته بود مامانمو ببرم مدرسه وقتی که دوست داشتم مامانم همون روز بیاد دنبالم و من به بهونه اینکه سردمه زیر چادرش راه برم و گریه کنم و بعدش هم مامانم خودش بفهمه و بدون اینکه به روم بیاره خودش بیاد مدرسه ... دوست داشتم مامانم منو تو آغوش بگیره و خوابم ببره ... اما بازی ما به روی میزها کشیده و نوازش، باختها رو به برد تبدیل نمیکنه ...

 من هرچه را که باید از دست داده ام ...

بر هم خوردن روزمرگی چیزی را از من نمیگیرد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آبان 1384ساعت 17:12  توسط مریم   |