تبليغاتX
انگشتان جوهری
...و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت..

بابا لنگ دراز عزیزم

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم!

وقتی میفهمی و میرانی ام چیزی درون دلم فرو میریزد ... چیزی شبیه غرور!

بابا لنگ دراز عزیزم لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم ...

بابا لنگ درازِ من همین که هستی دوستت دارم ... حتی سایه ات را که هرگز به آن نمیرسم ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 11:38  توسط مریم   | 

تهي مي شوي ناگهان

در همين ناگهان است كه سردت مي شود

سردت مي شود و دنيا برايت زمهرير مي شود

تهي مي شوي ناگهان

آنگاه كه قلبت حتي از يخ هم تهي مي شود

تهي مي شوي ناگهان

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:22  توسط مریم   | 

با اینکه خسته ای شاید از این دنیای پر از سختی

یه احساسی بهت میگه چه بی اندازه خوشبختی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 2:47  توسط مریم   | 

دلم يه دوست ميخواد كه حرف بزنم و گوش بده و اونقدر هيچي نگه و فقط تائيدم كنه تا خالي بشم ... بعد هم دو تا چشم كه وقتي چشماي من اشكي شد ببينم اون هم داره اشك ميريزه .... اون هم من اينور نيمكت و اون اونور نيمكت ...
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 11:41  توسط مریم   | 

امروز صبح كه از خونه بيرون اومديم ديدم كه يه جايي از خيابون مردم جمع شدن و به اسباب و اثاثيه اي نگاه ميكنن كه از طبقه سوم يه ساختمون پرت ميشه پايين و خورد ميشه ...

بالا هم يه مرد ديوانه ايستاده و همه لوازم خونه رو ميريزه پايين و خورد ميكنه ... دو تا مبل كشوهاي دراور ...صندلي و ظرف و ظروف و رخت خواب و ... همه چيز

از صبح تا حالا تو فكر زن اون خونه ام كه تا به حال چقدر خورد شده و چقدر خورد ميشه وقتي جز جزء زندگيش سقوط ميكنه و ميشكنه ... و مدتها هم بايد نگاه فضول همسايه ها رو تحمل كنه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 10:41  توسط مریم   |