|
|
|
|
|
بابا لنگ دراز عزیزم |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 11:38 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
تهي مي شوي ناگهان
در همين ناگهان است كه سردت مي شود سردت مي شود و دنيا برايت زمهرير مي شود تهي مي شوي ناگهان آنگاه كه قلبت حتي از يخ هم تهي مي شود تهي مي شوي ناگهان
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت 10:22 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
با اینکه خسته ای شاید از این دنیای پر از سختی
یه احساسی بهت میگه چه بی اندازه خوشبختی |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 2:47 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم يه دوست ميخواد كه حرف بزنم و گوش بده و اونقدر هيچي نگه و فقط تائيدم كنه تا خالي بشم ... بعد هم دو تا چشم كه وقتي چشماي من اشكي شد ببينم اون هم داره اشك ميريزه .... اون هم من اينور نيمكت و اون اونور نيمكت ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 11:41 توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز صبح كه از خونه بيرون اومديم ديدم كه يه جايي از خيابون مردم جمع شدن و به اسباب و اثاثيه اي نگاه ميكنن كه از طبقه سوم يه ساختمون پرت ميشه پايين و خورد ميشه ...
بالا هم يه مرد ديوانه ايستاده و همه لوازم خونه رو ميريزه پايين و خورد ميكنه ... دو تا مبل كشوهاي دراور ...صندلي و ظرف و ظروف و رخت خواب و ... همه چيز از صبح تا حالا تو فكر زن اون خونه ام كه تا به حال چقدر خورد شده و چقدر خورد ميشه وقتي جز جزء زندگيش سقوط ميكنه و ميشكنه ... و مدتها هم بايد نگاه فضول همسايه ها رو تحمل كنه ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 10:41 توسط مریم
|
|
||